فقطم، فقطی، فقطه. فقطیم، فقطید، فقطن
07/10/2011 نوشتن دیدگاه
می شینم پای لپ تاپ. کیبوردم ترکیده. نوشتن سخت شده و مثل همه چیزهایی که وقتی بدست آوردنشون سخت میشه تازه قدرشونو میدونی، زور و له له می زنم که چند خط بنویسم. الان مهم نیست برام که چی می نویسم. دونه دونه حرفا رو کلیک می کنم و می فهمم که باید زود، سر و ته جمله ها رو هم بیارم. مجبور می شم واسه اینکار یه جاهایی فکر کنم
.
می گفت برام مهم نیست از چی عکس می گیرم و مهم اینه که ثبت کنم. بعد که شروع کرد به ثبت کردن، آروم آروم اینکه چی رو ثبت کنه براش مهم شد. شروع کرد به ثبت کردن واقعیتا. گفت وقتی از پشت لنز بیرون خودمو نگاه می کنم، یه چیزی بین من و بیرونمه. وقتی بی واسطه محیطمو نمی بینم، لااقل چیزیو ثبت کنم که توی حال عادی از کنارش رد میشم. یه چیز باارزش. بعد یه روز که یه واقعیت تلخی رو ثبت کرد فهمید آدما میلیونی از کنار واقعیتای تلخ رد میشن. اون واقعیت تلخ اول با واقعیت تلخ دوم، با هم، انقدر سنگین شدن که حمل کردنشون براش سخت شد. انقدر سخت که خودشو کشت
.
حالا نه من دارم واقعیت خاصی رو میگم و نه حرف خیلی ویژه ای دارم که تویی که داری اینو می خونی رو تکون بده. واقعیت اینه که دارم قدر یه چیزایی رو می دونم. بعد هم اینکه بعضی از واقعیت ها هستن که برای حمل کردنشون یه نفر و ده نفر و صد نفر کافی نیست. برای وزن یه سری واقعیت، یه جمعیت لازمه
.
فقط باید یه چیزی می نوشتم. بعضی وقتا آدم به حال فقط میفته
.