دلیل بی خریدار
11/11/2011 نوشتن دیدگاه
دلیلی برای زنده ماندن نداشته یا شاید دلیل خوبی برای تمام کردنش پیدا کرده. این شده که خودش را پرت کرده برابر قطار و به زندگی اش پایان داده. دوستی از دوستان یک دوست. تازه خارجی! از آن ها که « دولتشون پولشونو میده». خب زندگی کردن دلیل لازم دارد. اما ما که هر لحظه دنبال دلیل پیدا کردن نیستیم. ازمان سوال می کنند یا می خندیم، یا یکی از سری کلمات کلیشه ای را ردیف می کنیم. البته دلیل ها خودشان هم می توانند بی نیاز از تمایل ما وجود داشته باشند. برای نمونه، بودن خودش دلیل است. باش تا تجربه شود! خوب لابد به آن دلیل هم دل نداده و قطار و پایان را ترجیح داده. راست است که «دلیلی که خریدار نداشته باشد از دلالت می افتد»! می خواهد خیلی هم درست و ارزشمند باشد. وقتی قبول نشود، شبیه حباب در هوا می ترکد و تمام. شبیه خیلی حقیقت ها وحرف حساب ها که می ترکند و نفهمیده می مانند و خاک می خورند ودر بهترین حالت، موکول می شوند به آینده
.
راستی این زبان فارسی یک مشکلی دارد و آن این است که بسیار پر تعارف است . نصف پیچیدگی ها مال همین روش پر تعارف و غیر مستقیم گویی فارسی ماست. آدم بعضی وقت ها که دارد می نویسد از خودش دور و یک شخصیتی به شخصیت های متعددش اضافه می شود
.