انفجاری که در ساعت پنج و بیست دقیقه صبح، مرا لرزاند

دیدی بعضی از خیابونا یا خونه هایی که توی خواب آدم میان یه تاریخچه ای برای آدم دارن. یه محله خیالی که شاید چندباری خوابات توش اتفاق افتاده. خلاصه اینکه یه محله ایه توی کلان شهری که ساکنشم، با سربالایی های تند و کوچه هاب باریک. جایی که شهرم میرسه به کوه. یه بار قبلتر که خواب کوه رفتن دیده بودم از اونجا رد شدم.  الانم رفته بودم پیاده روی.  با پدرم رفته بودم سگمو ببرم بیرون. داشتم به بابا می گفتم که سگ داشتن برام یه تجربه سنگینه. اینو که گفتم تاییدم کرد انگار که می دونه چی می خوام بگم. گفت آره و چیزی گفت که راجع به خودش و اتفاقن در مورد منم صدق می کرد. من چون منظورم اصلن منظورم اون نبود بروی خودم نیاوردم. می خواستم بگم خیلی عاطفی بهش نزدیک میشم. به سگم که بازیگوش بود و علاقه، در نهایت خودش بین من و اون جاری

.

یه ماشینی دوبله پارک بود و خیابونو بسته بود. با یه موتوری که از مقابل اومده بود گیر کردیم توی تنگی راهی که بین ماشین و جدول بود. باید ازش رد می شدیم. ما هم لای درز بین ماشین و موتور بودیم. سگ کوچولوی من شروع کرد به پارس کردن. موتوریه یه سگی داشت که توی نگاه اول من تمساح بود و بعد یه سگ بزرگ شد. یه چیزی بین ما رد و بدل شد و منم با یه اعتماد کاذبی به سگ غول یارو که بلند برای سگم پارس می کرد گفتم: خوب برو بگیرش اگه می تونی. یهو سگش گذاشت دنبال سگ کوچولوی من . من هاج و واج و ترسیده به یارو گفتم چرا سگتو باز کردی؟ سگش برگشت، با یه حالی از قدرت، سگ من توی دهنش. سگم زخم شده بود و از ترس شبیه جوجه شده بود. طرف من نمیومد. نه پارس می کرد، نه دیگه سگ بود. یه چیز فرتوتی  که از ترس و بی اعتمادی به من،  تبدیل به یه جوجه سگ گرد و سفید و لرزون و افسرده شده بود و من از ناراحتی دیدنش منفجر شدم و از صدای انفجارم، بیدار

.

گل محمد

چه راه دور بي پايان!
چه پاي لنگ!
نفس با خستگي در جنگ
من با خويش
پا با سنگ!
چه راه دور
چه پاي لنگ!
.

 پشت سرش راه می رفتیم. شب. تاریک. پارس سگ. بطری پلاستیکی توی دستشو سر می کشید. ترکیب الکل طبی و آب آلبالو. صدای آواز بلندش می پیچید لای کوه های درکه. همه جا می خوند. توی خیابون انقلاب که راه می رفت تا توی تالار خفاش های غار رودافشان: اول دلم را صفا داد، آیینه ام را جلا داد     آخر به باد فنا داد، عشق تو خاکستر من. کتری نقلی و زردشو توی یه سوراخ لای ریشه های یه درختی، کنار رودخونه می ذاشت. صبح ها میومد تهران کار می کرد و شب ها با کوله پشتی و ریش و سبیلش برمی گشت کنار رودخونه می خوابید. خونه نداشت، اما چادر داشت و یه دفترچه و نقاشی می کرد و حروف رو دور صفحه ها می چرخوند با دستخطی که سوغاتی کودکی هاش بود. صبح بیدار میشد و با شورت مامان دوزش، لخت، هیکل استخونیشو ول می کرد توی آب سرد

.

 گل محمد در قوچان به دست کسی کشته شد. قاتلش پول بود و بی فرهنگی و فراموشی. قتـلش اما کاش تلنگری بزند به مطبوعاتچی ها، به گالری دارها، گالری بازها و اهل فرهنگ و هنر و به اسم و رسم دارها. تلنگری به همه مایی که می توانیم به دیگرانی که سرشان به تنشان می ارزد و هنر زنده ماندن و کار کردن و سادگی می دانند کمک کنیم، ولی نمی کنیم. مادام که ما مشغولیم به ستایش پیچیدگی و غرقیم در فراموشکاری، ساده ها باز هم کشته خواهند شد. ساده هایی مثل گل محمد

.

سلام. منم، گلـمحمد. گلـمحمد خداوردی زاده. کارتونیست، تصویرساز، هنرمند. ساکن کوه، خانه دوستانم، غار رودافشان، خیابان، قوچان. به قتل رسیدم. به همین سادگی. حالا که مـُردم، طبق سنت، کارهایم را چاپ کنید. برایم نمایشگاه بگذارید و زنده ها و به کنج رفته ها را فراموش کنید

.
روحت رودافشان

ستون یک . روز اول

تازه برگشته ام اول داستان. نظم، وجود خارجی ندارد و تمرکز چیزیست گم شده در لحظه لحظه روزهایی که می گذرانم. چیزهایی هست که مرا می خورند. جنس شان بسیار متفاوت است از زخم هایی که روح او را می خورد. فرق اولشان این است که زخم های او، بودند و این چیزهایی که من می گویم، نبودشان روحم را می جود و واز گوش هایم چیزی مثل گوشت کوبیده بیرون می آید که ظاهرش بودن یک انسان را تلاقی می کند و درونش روحیست کوبیده شده و چلانده ای از پیاز و عشق و درد

مهناز از بوشهر

.

اگر امیدی نباشد که من برای به وقوع پیوستنش کاری بکنم، اوضاع زندگی ام به هم می ریزد. اگر بپرسید که تو چه کسی هستی؟ من حرفی از خودم ندارم بزنم چون ایده ای از خودم و موجودی به نام من ندارم. و دانشم درباره خودم همانقدر است که درباره مارمولک های کنار یکی از همین رودخانه هایی که مستندها نشانشان می دهند. این بین، ولی چیزی هست که برایم اشتیاق می زاید. مثل همه انسان ها. مثل همه دلیل هایی که انسان ها برای بودنشان می یابند. مثل بچه ها که برای پدر و مادرشان اشتیاق و دلیل های زیادی برای زندگی می سازند و سرگرم زندگی شان می کنند

نادر از تنکابن

.

یکی نداند فکر می کند دارم از فرصت انتخابات برای آگاه سازی و توسعه شبکه های مجازی استفاده می کنم

آشفته از زنجان

.

چند ماه پیش، سوار ماشینم که شدم، تا خواستم به خودم بیایم، بمب مغناطیسی ترکید. پرسش من این است که چه کسی مسوول امنیت این کشور است؟ موسوی و آمریکا و انگلیس مرا به خیابان فرانخوانده بودند که مسوولیتم با آن ها باشد! داشتم زندگی ام را می کردم که بمب ترکید و من مردم. کدام بی پدری مرا کشت؟

آدم عادی از ایران

.

نامه رو از توی جیب کتش درمیاره و میده به آقایی که توی اتاقک نشسته. بقیه معلم ها هم دارن دو تا دو تا با هم حرف می زنن و درهمون حین سوال های بچه ها رو هم جواب میدن. بچه ها هم ساکت تر ازمعمول، یا چندتایی صحبت می کنن یا ساختمون و منظره شهر رونگاه می کنن. کار مدیر تموم میشه و میگه بفرمایید بریم. از قاب آهنی در، دونه دونه رد میشن و راهروهای اوین رو با سکوت می جورن. توی بعضی از انفرادی ها آدم  نشسته. دانشجو و میانسال و پیر. تنها یا چند نفر. کتاب می خونن، یا به جایی خیره شدن یا آروم و با نفس، با هم حرف می زنن… بعد خیلی ناگهانی مغزم از کار می افته و تصویرا میرن. مجبورم بپرسم که اوین رو باید کتابخونه و موزه  و کافه کرد یا چی؟ با اوین چیکار کنیم؟

ترانه از تهران

.

دلیل بی خریدار

دلیلی برای زنده ماندن نداشته یا شاید دلیل خوبی برای تمام کردنش پیدا کرده. این شده که خودش را  پرت کرده برابر قطار و به زندگی اش پایان داده. دوستی از دوستان یک دوست. تازه خارجی! از آن ها که « دولتشون پولشونو میده». خب زندگی کردن دلیل لازم دارد. اما ما که هر لحظه دنبال دلیل پیدا کردن نیستیم. ازمان سوال می کنند یا می خندیم، یا یکی از سری کلمات کلیشه ای را ردیف می کنیم. البته دلیل ها خودشان هم می توانند بی نیاز از تمایل ما وجود داشته باشند. برای نمونه، بودن خودش دلیل است. باش تا تجربه شود! خوب لابد به آن دلیل هم دل نداده و قطار و پایان را ترجیح داده. راست است که «‌دلیلی که خریدار نداشته باشد از دلالت می افتد»! می خواهد خیلی هم درست و ارزشمند باشد. وقتی قبول نشود، شبیه حباب در هوا می ترکد و تمام. شبیه خیلی حقیقت ها وحرف حساب ها که می ترکند و نفهمیده می مانند و خاک می خورند ودر بهترین حالت، موکول می شوند به آینده

.

راستی این زبان فارسی یک مشکلی دارد و آن این است که بسیار پر تعارف است . نصف پیچیدگی ها مال همین روش پر تعارف و غیر مستقیم گویی فارسی ماست. آدم بعضی وقت ها که دارد می نویسد از خودش دور و یک شخصیتی به شخصیت های متعددش اضافه می شود

.

فقطم، فقطی، فقطه. فقطیم، فقطید، فقطن

می شینم پای لپ تاپ. کیبوردم ترکیده. نوشتن سخت شده و مثل همه چیزهایی که وقتی بدست آوردنشون سخت میشه تازه قدرشونو میدونی، زور و له له می زنم که چند خط بنویسم. الان مهم نیست برام که چی می نویسم. دونه دونه حرفا رو کلیک می کنم و می فهمم که باید زود،  سر و ته جمله ها رو هم بیارم. مجبور می شم  واسه اینکار یه جاهایی فکر کنم

.

 می گفت برام مهم نیست از چی عکس می گیرم و مهم اینه که ثبت کنم. بعد که شروع کرد به ثبت کردن، آروم آروم اینکه چی رو ثبت کنه براش مهم شد. شروع کرد به ثبت کردن واقعیتا. گفت وقتی از پشت لنز بیرون خودمو نگاه می کنم، یه چیزی بین من و بیرونمه. وقتی بی واسطه محیطمو نمی بینم، لااقل چیزیو ثبت کنم که توی حال عادی از کنارش رد میشم. یه چیز باارزش.  بعد یه روز که یه واقعیت تلخی رو ثبت کرد فهمید آدما میلیونی از کنار واقعیتای تلخ رد میشن. اون واقعیت تلخ اول با واقعیت تلخ دوم، با هم، انقدر سنگین شدن که حمل کردنشون براش سخت شد. انقدر سخت که خودشو کشت

.

حالا نه من دارم واقعیت خاصی رو میگم و نه حرف خیلی ویژه ای دارم که تویی که داری اینو می خونی رو تکون بده. واقعیت اینه که دارم قدر یه چیزایی رو می دونم. بعد هم اینکه بعضی از واقعیت ها هستن که برای حمل کردنشون یه نفر و ده نفر و صد نفر کافی نیست. برای وزن یه سری واقعیت، یه جمعیت لازمه

.

 فقط باید یه چیزی می نوشتم. بعضی وقتا آدم به حال فقط میفته

.

 

بله. اینجوریست، برادر/خواهر من

تصویر

یک لشکر در یک دشت ایستاده

درست در مرکز جمعیت، یک گروه، طبل می نوازند

با نقشه گوگل روی جمعیت دو کلیک می کنی

از بالا حرکت بدن ها با صدای طبل ها هم خوانی دارد

همان وسط ها یکی دارد جور دیگری می رقصد

با خودت فکر می کنی که دیوانه است

فاصله ات را با جمعیت زیاد می کنی

دوربین می رود بالاتر

می بینی پشت تپه ای آن طرف تر

یکی نشسته و برای خودش طبل می زند

خیره می شوی به دست طبل زن

بعد آن یکی که فکر می کردی دیوانه است را بین جمعیت پیدا می کنی

و می فهمی که این دارد با آن می رقصد

بعد می نشینی و به معنی دیوانه بودن فکر می کنی

و به سختی هایش

و به ناهماهنگی اش

و به منطقی بودنش

حکم

نقشه گوگل را می بندی

و میروی یوتیوب را باز می کنی

می نویسی «رویاها» و بعد یوتیوب می گوید بیا کرنبریز گوش کن

و تو می گویی

باشه

تفسیر

تو مقدار قابل توجهی کار داری

و زندگی در برابرت صف کشیده

و تو باید بروی و بنشینی سر کارت

و بروی با تک تک آنهایی که در صف زندگی ات ایستاده اند دست بدهی

داور سکه را بیندازد روی هوا

چه شیر بیاید

چه خط بیاید

تو باید سرودت را بخوانی

و بازی کنی

چگونه با چسب، رنگ آسمان را از سیاست متمایز کنیم؟

باید از رهبر و دیکتاتور و سپاه و بسیج و اراذل و نماینده مجلس و وزیر و حاجی بازاری و سرباز نگهبان و حراست و گشت ارشاد و بازجو و جریان انحرافی بگذریم و تازه برسیم به خودمون

.

سوار هواپیما میشی. مهماندار میاد بالای سرت! می پرسه: چلوکباب می خوای یا جوجه؟ یه «بدبخت» هم توی جملش مستتره! چرا؟ چون جوجه و کباب دست اونه! تو باید بشینی ولی اون می تونه راه بره

.

می رسی فرودگاه. تاکسیه میگه: تاکسی؟ میگی: آره. میگه: بریم. اون ماشین داره. تو نداری

.

میری کافی شاپ. منو رو میاره. زده قهوه ۵۰۰۰ تومن. اون صندلی داره، تو نداری. اون منو داره، تو نداری

.

میری میشینی پیش دوستت. میگه چه خبر؟ میگی: فلان خبر. میگی: تو چه خبر: میگه: گاییدن آقا. گاییدن!میگی: کیا؟ میگه: همه

.

 میگه:  فلان می دونی کجاس؟ میگم:نه. میگه: پس ولش کن! میرینه بهم! چون اون میدونه فلان کجاس، من نمی دونم

.

میرم اداره گذرنامه. تو نوبت وایمیسم. نوبتم میشه. یارو سرم داد میزنه: امضا کن اینجا رو. میگم: حالا چرا داد میزنی؟ میگه: چی گفتی؟ می گم هیچی. کجا رو امضا کنم؟

.

سوار تاکسی میشم: میگم اول میرم فلان جا، بعد میرم فلان جا. چقد میشه؟ میگه ۶ تومن. وسط راه بهش میگم فلان جا نریم همینو ادامه بده بریم اونیکی جا. میرسیم. ده تومن بهش میدم. دو تومن پس میده. میگم: قرار بود دو تا مسیر بریم گفتی شیش تومن. الان یه مسیر رفتیم، هشت تومن کم کردی؟ میگه: مسیرو عوض کردی رامون دور شد. میگم: نشد. میگه: شد. نگا میکنم به  قیافش. خیلی مسلطه. میگم: شد. میگه: راضی هستی که؟ میگم: آره

.

دست توی دستش دارم راه میرم. همه مردایی که از جلو میان نگاش می کنن! یکی تیکه می ندازه! نگاشون می کنم. بخوام حرف بزنم، تیکه بزرگم، گوشمه. منتظرم بگن: راضی هسی؟ منم بگم: آره. ممنون از هیزی

.

می شینیم توی تاکسی. خطیا به پرایدیه که سوارش شدیم فحش میدن. میگه: خون مردمو می کنن تو شیشه. تا ونک ۸۵۰ می گیرن. تمام راه حرف میزنه. می رسیم ونک. میگم: دو نفر. چقدر بدم خدمتتون؟ میگه: یک و هشصد

.

راه میرم توی خیابون. آدمای خوب زیادتر شدن.  یه هفته اونجا بودم  و سه سال نبودم. این اولین چیزیه که به چشم میاد. تصمیم میگیرم ازش حرفی نزنم. خیلی حرف بی موردیه. از گرما عرق می کنم و به راننده تاکسی می گم: کولر بزن. تند رانندگی می کنه، دستمو فشار میدم به صندلی. میگم: جون مادرت درست برون. موتور میگیرم. یادم میاد. ولی سوسول شدم. یاد اونایی میفتم که لهجشون برمیگرده

.

 یه چسبی هست!  فقط باید یه لحظه همه چیز یادت بره، بعد یهو چشمتو باز کنی تا ببینیش. سختیا به کنار. خر تو خری به کنار. لنگ در هوایی به کنار. ولی یه چسبی هست که روی هواست. نانوشته.  یه قرارداد و چسب اجتماعی که اگه می فهمیدیمش حتمن میریدیم توش. خدا رو شکر که نمی فهمیمش! تمام امیدواریم از اون میاد

.

اگه یکی اومد گفت: آسمون همه جا یه رنگه، محکم بخوابونید تو گوشش. آسمون آبیه! آسمون تهران قهوه ای متمایل به خاکستری بود. باید یه فکری به حالش کرد

.

از سیاست زدگیمون خسته شدم! می تونستم به جای اینکه بپرسم آقا به نظرت چی میشه؟ بپرسم: حالت چطوره. کاش تا وقتی زنده ایم، یه اردنگی دست جمعی به سیاست بزنیم. از دست سیاست باید خلاص شد، با آدمکای چندش آورش. با نفوذ زیرزیرکیش توی رفتار ما باهم. با اینکه همش باید سیاست بزنیم. شاید بشه نسل بعدی رو از دستش خلاص کرد! چه می دونم. بیماری ایرانی همون سیاست زدگیه وگرنه آدمای بدی نیستیم

.

جاتنگی! جا واسه همه نیست. گالری واسه همه نیست که بتونن کاراشونو بذارن. توی کافه ها نمیشه ساز زد. وقتی جا کم باشه، دست کسی هم به کم نمیره. همه یا می خوان لوسین فروید شن یا باب دیلن

.

دم اونایی که کار می کنن گرم

.

چنگ بر دل و پنجه درگیجگاه

 بالای سرت هواپیمایی آسمان را می شکافد. پشت سرش خط سفید زیپ مانندیست که با دور شدن هواپیما بسته و بعد هم محو می شود.  نخ هایی که سلول های تنشان را می شود دید روی نگاهت بازی می کنند و تو چشمت را چپ و راست می بری تا آنها همان وسط، در مرکز دیدت بمانند. مادر طبیعت برویت می خندد و تو آسمان را می بینی و می فهمی که ته ندارد. چشمت به درختی می افتد و نگاهش می کنی و می  گویی که این درخت عجب پنجه ای در خاک فرو برده و چه چنگی انداخته تا بماند برای این همه سال. و سوال می آید که همین حالا، برای بودنت در همین لحظه، پنجه در چه کشیده ای؟

.

چیزهایی در زندگی هست که با تنهایی سنخیت ندارند. مثل بعضی راه ها. یا بعضی تجربه ها. یا رسیدن به بعضی جواب ها. چیزهایی هست که بیش از یک مغز و دو مغز را باید خرجشان کرد. چیزهایی هست که باید  دورشان را گرفت که فرار نکنند مثل بعضی لحظه ها یا فکرها که اگر یک نفر باشی از یک گوشه مغزت می آیند و بین کلی تصویر و صدا وحرف ناپدید می شوند. گاهی باید دوتا بود، گاهی سه تا و گاهی هزارتا گاهی هم میلیون ها

.

عزیز که از دیدن صادق جا خورده بو گفت: صادق؟! تو اینجا چکار می کنی؟ صادق که با دیدن عزیز گل از گلش شکفته بود گفت: عزیز، اومدم مشکلاتمو حل کنم. صداق بلند شد، کیفشو برداشت و به راه خودش… ادامه داد

از شاخه نیفتم

تنم گرم گرم شده. گرمایی که برای سر کردن یک زندگی شبانه لازم دارم را حس می کنم. چشمم پلکی می پراند و چنان که نور صبح، سوزن در چشمم می کند، این نور آزارم نمی دهد. دو پلک بعدی را هم می زنم تا کرم هایی که در خواب روی سرم تکان می خوردند و موهایم را کنار می زدند تا به مغزم برسند و برای بچه هایشان که دیشب خورده بودمشان غذایی دست و پا کنند را از سرم بیرون کنم. ترسم گرفته بود و یکی دوبار از ترس، توی خواب پلک زده بودم و تعادلم که داشت به هم می خورد را حفظ کرده بودم که مبادا از روی شاخه پرت نشوم. غاقوت هم از ترس من از خواب پریده بود. حالا همه چیز تمام شده و من می خواهم شبم را شروع کنم و یک چیزهایی برای خوردن پیدا کنم. ظهر که می خواستم بخوابم با خودم گفتم که یادم باشد زیر بغلم را شب که بیدار شدم لیس بزنم. غاقوت با چشم های زردش نگاهم می کند. زیر بغل او را هم لیس می زنم. صورت من از صورت او صاف تر است و راحت تر می توانم لیسش بزنم. غاقوت خیلی چغد خوبیست. جفت بهتر از او پیدا نمی کردم. تنها مشکلمان این است که به یک اندازه تعجب نمی کنیم. او مثل من از تعجب شاخ در نمی آورد و این گاهی رابطه مان را متزلزل می کند. ولی باز راضیم. یک جغد پس باید دلش به چه چیزی خوش باشد؟

.

 

داستان درخت

داستانت را بگو تا داستانم را بگویم. گوشه ای از داستانم را بگیر و ببر به دورترین جایی که می شناسی و خاکش کن زیر درختی در کنجی کنار شاخه ای که تنش را به زمین کوبیده و سر به زیر خاک برده تا تنه ای که به درازای سال های زندگی زیسته را، برای سال هایی به درازای زندگی های دیگر، زنده نگه دارد. این را تو بگیر و ببر که من درمانده ام از بیان داستانی که آن گوشه، میان پنج سلول کوچک گیر افتاده اند. ناتوانی من از بیان آنچه که دیدم روزی یا شبی.  ناتوانی من در فهمیدن آنچه که دیده ام. ناتوانی من در بیاد آوردن فریادهای بلندی که زندگی در گوشم نواخته و من گیج و گنگ ونفهمیده از کنارش گذشته ام. هیچ چیز برای من سخت تر از فروخوردن واقعیت نیست. اینکه از میلیون ها فریاد، یکی را شنیده و راهی برای ماندگار کردنش در زندگی نیافته باشم. واقعیتی که جایی در من به زندان می افتد و من ناتوان از آزادیش هستم

.

نشستم زیر درخت پیر. تنه اش پیچیده بود و تاب خورده بود و ترک داشت و خط داشت و زندگی کرده بود. به هر زمستان که رسیده بود پیر شده بود و به هر بهار جوان و همه اینها خفته در داستان تنومندیش بود. نشستم زیر درختی که پرنده ها رویش خانه کرده بودند و مثال نگه بانانش حفاظتش می کردند. نشستم زیر درختی که پرتو آب روی تنش می رقصید و صدای حرف زدن طوطی هایش شنیدنی بود و تکان می خورد. نشستم زیر درخت، همان دم که پرنده کوچکی آمد پایش نشست و رو به تنه درخت چهچهی زد و زمانی پای درخت گذراند و رفت. پرنده کوچک که آمده بود سلام کند و برود. بهار شده بود و او آمده بود سلام کند. و من نشسته بودم و اینها را می دیدم و با خودم گفتم که بر من مباد که داستان درخت را جایی ننویسم. بر ما مباد که آمده و بی آنکه زندگی را فریاد زده باشیم، برویم

حرف بزن و به پایانت سلام کن

دستتُ  بکن توی کیفت . کارت شناساییت رو دربیار و بهش نگاه کن. بذارش سر جاش و چشماتُ  ببند

.

گفتید فقط بیست درصدشان را می شناسید. می خواهم برایتان داستانی را روایت کنم تا دست کم  بدانید سر و کارتان با چه کسانیست. داستان بازی « شهروندان عادی». داستان آن هشتاد درصدی که نمی شناسید

.

توی خیابون راه میره.  به کفش ها نگاه میکنه، به مردم و درها و دیوارها. جوری که انگار هیچ خبری نیست. راه میره انگار  که برای کاری بیرون اومده. انگار که فقط یه رهگذره. انگار عجله داره. انگار در جریان نیست. از کنار هم رد میشن

.

نماینده های همیشه آچمز مجلس، جلوی دوربین شعار میدن « موسوی، چروبی، اعدام باید گردد!».  « آقا» ساکت ، قلعه کرده، نشسته پشت دوتا سرباز، اون کنج صفحه. شریعتمداری ، لباس پلوخوری پوشیده و جلوی دوربین جلو و عقب میره و صدا نازک می کنه و میگه « دیگه بذارید بگم! نفوذی ما بود». چند روز بعد، وزیر اطلاعات تمرکز می کنه و میشینه پشت میز و می گه « مردم اومده بودن خرید! انقلابم که شلــوغ!». چند روز بعدتر، وزیر امور خارجه با چشمای گرد میگه «موسوی و کروبی خونه بودن که! شاید صدای زنگ ُ نشنیدن! ». یکی یکی و به نوبت، همه حرف می زنن. اون ها که می دونن نباید حرف بزنن هم حرف می زنن و اون ها که پشت – مُـشت نشین بودن هم حرف میزنن. حرف بزنید، صف ببندید و دونه دونه  از پشت دوربین به ما سلام کنید که بازی به حرف های شما شیرین می شه. ای بازی خورده های مـُـهر به پیشانی

.

دسته دسته در خانه هایشان بازی اش کرده اند. سال ها  تو را  تمرین کرده اند و فرق شب و روز را از تو هم بهتر می دانند. می دانند تفرقه اندازی و گمراه کردن، رمز پیروزی توست. میدانند که میان حرفشان می پری و نمی گذاری به هم برسند. می دانند که کار تو دزدیدن رای این یکی و انداختنش به صندوق آن یکیست. می دانند که می خواهی خسته کنی

شما یکی پس از دیگری، و روز به روز، مجبورتر از گذشته، وادار به سخن گفتن خواهید شد. آن ها بازیتان را بهم می زنند و کارتان رایکسره می کنند. آن ها «مافـیابازند» و تفریحشان روکردن دست دروغگوهاست

.

چشماتُ  بازکن. صبح شده

 

ای خیابانـگر

 

جادوی دوستی مان را

گره کن به شاخه ای

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بازی ما

خدا می گه: صبح شده. شهروندا چشاتونُ  باز کنین. مافیا دو نفر دیگـه رو کشت

داستان پیاده‌ روها

نفس عمیق بکشیم و به آنچه در ۲۵ بهمن اتفاق افتاد فکر کنیم. هم ما و هم شما. ما که مردمیم و شما که پولتان را می دهید اشک آور می خرید. هر کدام از ما چیزی را درباره دیگری نمی دانیم. ما نمی دانیم که در اتاق های بیت، چه کسی با چه کسی دارد الان دعوا می کند. و کدامتان به کدامتان می گوید: بی عرضه ! شما هم سر در نمی آورید که چه شد که چنین شد. تیترهای صفحه اول روزنامه های شما هم در آینده ، زینت بخش کتاب تاریخ بچه های ما و شادی بخش روحشان خواهد بود. فرجه هم می دهیم و راهنماییتان هم می کنیم که بدانید قانون بازی عوض شده. می دانیم که چقدر بازی را جدی گرفته اید. ما هم همینطور. هیچکدام از مردم، این بازی را شوخی نگرفته اند. تساهلمان هم همین است که می بینید. راهنمایی دومی هم داریم برایتان! همینکه دارید به استراتژی جدیدتان فکر می کنید، به این هم فکر کنید که روز به روز باید انگیزه جدید برای مزدورها و کج فهم ها جور کنید. فراموشتان نشود که خیلی مسئله مهمیست. در آخر هم راحتتان کنم که با جاسوسی کردن در شبکه های اجتماعی و آدم های تندگو و نقیضه گو به جان این و آن انداختن، کار به جایی نمی برید.  به آن آقای عقل کل ، رییس هیئت داوران جشنواره فجر، که فیلم زیاد می بیند و خودش را استراتژیست می داند هم بگویید که خدا صدای مردم است و می زند به کمر استراتژیست های میله به دست

.

نیلو کوچولو رو بغل می کنم و می برم جلوی لپ تاپ. وب کم رو روشن می کنم که خودشو ببینه. حواسش به دست منه. دارم می زنم روی شونه کوچیکش. گیج می شه و هوا رو نگاه می کنه. دستمو می برم جلوی دوربین و تکون تکون می دم. خیره می شه به انگشت که یک دفعه چشماش گرد میشن. انگشتم رو توی صفحه مانیتور دیده. خودش رو کش میاره که بره انگشت رو از اون تو بگیره. همینکه به سمت انگشت میره تصویر صورتش توی صفحه تکون می خوره. خشکش می زنه و صدای ناخواسته ای از توی گلوش در میاد. می فهمم که اگه حرف زدن بلد بود به جای این صدا می گفت: جل الخالق! نکنه این منم! می خندم بهش و میگم: آره نیلو … این تویی

.

تازه از خیابون اومده. می پرسم چه خبر بود؟ می گه صد امتیاز برای آقایی که دودکش شده بود برای چشمای سوخته از اشک آور من. کتک خورده ولی می خنده. تصویرهای ناب دیده. به یکی دیگه می گم چه خبر؟ می گه خوشحالم و خستم. سیگار رو ترک کرده بودم، به خاطر اشک آور بهمن جوج کشیدم، حالی داد. یکی دیگه می گه راننده تاکسیه توی میدون ولیعصر داد می زده: قلب اغتشاش سه نفر … برای بقیه تعریف می کنم و باید بیست تا پرانتز با یک دو نقطه بذارم که نشون بدم چقدر بلند قهقهه زدم. یکی دیگه برگشته می گه خوشحالم که شانس دوباره دیدنت رو دارم. یکی دیگه می گه راضیم. یکی می گه سرم شکست ولی آقا انقد خندیدیم و ترسیدیم و درد کشیدیم که نگو. یکی می گه مامانم زنگ زد، صداش از خوشحالی می لرزید. حرف از مردمه. همه می گن مردم فلان کردن، مردم بهمان کردن

.

از خودش صدا درمیاره. عقب جلو می ره و سرش رو می گیره بالا و به من نگاه می کنه. می پرسم: چیه؟ می چرخه سمت مانیتور و به خودش خیره می شه. به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کنه. آب از لباش می چکه روی لباسش. خودش رو با سینه پرت می کنه روی کیبورد. می کشمش عقب تا لپ تاپ رو از جنونی که بهش دست داده در امان نگه دارم. خوشم اومده از حالتش. شیطنت می کنم. انگشتم رو دوباره بهش نشون میدم و آروم آروم می برم به سمتش. خیره شده به تصویر انگشت. با سر انگشت می زنم روی پیشونیش. می بینه و حس می کنه. جیغ می زنه و خودش رو دوباره پرت می کنه روی صفحه کلید. شاید از خلجان خودشو خیس کرده باشه. نمی دونم . نیلو خودش رو شناخته. منو در لحظه فراموش می کنه و به باباش که توی آشپزخونس نگاه می کنه و جیغ می زنه. بر می گرده و دوباره خیره میشه و یک دفعه خودشو پرت می کنه، با کف دست می کوبه به تصویرش و میگه:  اَدَه

.

بیست و پنج بهمن برای مردمی که به خیابان رفتند و برای مردمی که مردم به خیابان رفته را تماشا کردند هیجانی مشترک داشت. هیجانی که انگار ارزش هزینه دادن را دارد، در ازای  به هم نگاه کردن و چیزی به اسم مردم را دیدن. بله آقای مزدور! خوشحالی ما برابر شده  با عربده بنفش کشیدن صاحب های شما، در مجلسی که به مجلس ختم بیشتر شبیه است تا مجلس نمایندگان ملت.  بله آقای بی فکر! سرانجام شما، راه رفتن در همین پیاده روهای ماست … کنار ما!  بله آقای ذوب شده در ولایت!  پیغام ما را به آقاهایت برسان و بگو مردم گفتند: بچرخ تا بچرخیم

ماشین

چروک ها دور هم جمع شده اند و درباره نیاز به پاک کردن طرح ها از روی آستین-کوتاه ها و گل ها از دامن-کوتاه ها بحث می کنند. چند چروک، بحث طراحی ماشین شستشوی جدیدی را به میان می کشند. چند چروک دیگر می گویند که ماشین رنگرزی در مقطع کنونی لازم تر است. دو گروه دیگر که تعدادشان از بقیه کمتر است نظرهای متفاوت تری دارند. یک گروه می گوید که شستشو کافی است و گروه دیگر مصر است که باید لباس-کوتاه ها را از نو دوخت. کار به جایی می کشد که همه برسر هم می کوبند و عربده کشی می کنند و چروک تر ها پادرمیانی می کنند. در نهایت توافق می شود که طرح ها را با هم ادغام کنند. تعدادی کارگروه تشکیل ، و بعد از مدتی طرح جدید آماده می شود. طرح جدید، ماشینی است با روندی سه مرحله ای. در مرحله اول، همه لباس ها با رنگبَر شسته می شوند، مرحله بعد شامل آبکشی و رنگبَـری نهاییست، و مرحله آخر، رنگرزی که در چهار مرحله انجام می شود. در پایان هم ماشین، لباس ها را خشک می کند. خروجی ماشین، لباس هایی یک اندازه و بی رنگ است. بحث می شود که بعد از خروج لباس ها از ماشین، طرح های مشترکی به صورت دستی روی لباس ها چاپ شوند. طرح تصویب و پس از مدت کوتاهی آماده بهره برداری می شود

.

صبح روز اول بهره برداری، خیابان ها مملو از کت – شلوار ها و مانتو-روسری هاست که دست آستین کوتاه ها و دامن-کوتاه هایشان را گرفته اند و به سمت ماشین هایی که در هر محله مستقر شده اند می برند. آستین کوتاه ها پف دارند و طرح روی سینه شان رنگ-رنگیست. بعضی هاشان خوش دوخت و بعضی ها غوز کرده و آویزانند. دامن -کوتاه ها هم همین وضع را داند. بعضی هاشان ترگل-ورگل و بعضی هاشان کج و کوله. کت و شلوارها با عجله دستشان را گرفته اند و می کشندشان اما مانتو روسری ها کمی مهربانترند. در ماشین ها باز است و آهنگ می زنند و ورودیشان پر است از لباس های رنگ و وارنگ. محفظه ماشین پر شده از آستین کوتاه ها. دم محفظه، چروک ها ایستاده اند و دامن و آستین-کوتاه ها را از هم سوا می کنند و هر کدام را در محفظه ای جدا می اندازند. کت-شلوارها و مانتو-روسری ها به آستین و دامن کوتاه هایشان لبخند می زنند و دست تکان می دهند. درب محفظه ها بسته می شوند. از داخل ماشین صدای سرود و خنده و جیغ می آید. چراغ نارنجی محفظه ها روشن می شود و لباس-چروک ها، از کت-شلوارها و مانتو-روسریها می خواهند که بروند تا ماشین ها و آن ها بتوانند کارشان را بکنند

.

ظهر شده و همه نگران برگشته اند. نیم ساعتی صبر می کنند و ماشین با تاخیر کارش را تمام می کند. محفظه تکان های شدید می خورد و این باعث نگرانی کت و مانتو ها شده است. چروک ها می گویند نگران نباشید. صدای زنگ پایان کار ماشین به صدا درمی آید و چراغ نارنجی خاموش می شود. درب محفظه باز هم با تاخیر و با زحمت زیاد و عرق ریختن چروک ها تقه می کند و با فشار باز می شود. چند لحظه سکوت را، صدای جیغ و خنده آستین و دامن-کوتاه ها می شکند. جمعیتی از محفظه بیرون می دوند که با دیدنشان همه تعجب می کنند. چروک ها با شلنگ به جانشان می افتند و می خواهند مانع از خروجشان شوند. صدای جیغ و گریه می آيد و چروک های رده بالا با نگرانی و عصبانیت با هم جر و بحث می کنند و این ور آن ور می دوند. طرح ها جسته گریخته پاک شده اند، اما بیشترلباس-کوتاه ها رنگی تر از گذشته اند

.

دوباره صبح شده و چروک ها عصبی در خیابان ها بالا و پایین می کنند. بند رخت خانه ها پر است از آستین-کوتاه های آویزان رنگی و دامن های کوتاه های گل-گلی. رنگ، همه جا را برداشته و تنوع، چروک ها را دیوانه کرده است. چروک های متفکر با هم جر و بحث می کنند و طراحان ماشین را مقصر می دانند. چروک های قدیمی تر درگوشی به هم می گویند که اوضاع خراب است. طراحان می گویند ماشین ها درست کار کرده اند و یک بار دیگر باید مراحل را طی کرد. چروک های تحلیل گر اما معتقدند که مشکل، قابل حل نیست. کار از کار گذشته و دیر شده است. لباس ها زنده تر از گذشته می خندند و به هم می گویند که چیزی اشتباه نشده، ماشینی که چروک ها ساخته اند درست کار کرده اما لباس های کوچک ما، به هم رنگ داده اند

معتاد ژولی پولی

پول تو جیـبـیم تموم شده. میرم توی آشپزخونه و به مامان میگم دویست تومن پول بده. چپ چپ نگام می کنه و میگه همین دو روز پیش ازم پول گرفتی. میگم حالا بده دیگه! دوباره نگام می کنه، بی جواب. قرار به ادب کردن منه. میرم ساعت رو نگاه می کنم و زنگ می زنم بیمارستان. میگن رفته ویزیت، میگم می شه صداش کنید؟ میپرسن اگه فوری باشه. می گم بله لطفا. صداش می کنن و بعد پنج دقیقه میاد گوشی رو می گیره. میگم تو خونه پول داری؟ میگه چی می خوای؟ چرا از مامان نمی گیری؟ میگم نمیده. میگه برو توی کشو رو نگاه کن، اگه باشه همونجاست. میگم یه دقیقه وایسا نگاه کنم. میگه عزیز دلم نمی تونم .میگم تو رو خدا. میگه اگه نبود به بابا زنگ بزن. میگم کی برمیگردی؟ میگه هفت و نیم ، دیگه هم زنگ نزنی اینجا بگی فوریه، دلم میریزه. میگم باشه، خدافظ. هیچی توی کشو نیست. زنگ می زنم به بابا. گوشی رو برنمی داره. میرم توی آشپزخونه، خبری نیست. مامان رفته بخوابه. می خوام سرمو بکوبم به دیوار. میرم وسط خونه. تو دلم میگم حالا … گوئی گوچه آ … شیرجه دروازه بانی میزنم و خودمو پرت می کنم روی مبل. نگام میفته به تلفن و بعد هم به  کیف مامان که کنارشه

.

فرشته ها میان روی شونه هام. سیاهه می گه تکلیف مشخصه. سفیده تا می خواد حرف بزنه دستم توی کیف مامانه. دویست تومن از توی کیفش برمیدارم. بیدار بشه می فهمه. لباس می پوشم و میزنم بیرون. ده دقیقه پیاده روی تند. می پیچم توی مغازه و ژول ورن به بغل میام بیرون. خوشحال. بقیه پول رو یه کیم دوقلو میخرم. میرسم خونه،  دراز می کشم روی مبل، درست مقابل پنجره کولر. کتاب رو باز می کنم و میرم به هپروت


ایران دانی

ایران شناس است. آنقدرها هم زیاده روی نمی کند و می گوید به اندازه خودم و همان چیزی که دیدم می دانم . کم هم نمی داند. نظری دارد برای خودش و نظرش را زندگی می کند. عملش، نشان آن چیزهایی است که ارزش می نهد یا دوری می کند. پرحرفی نمی کند. کار به اینکه دیگران باید چه کنند، ندارد. آنچه را که درست می داند انجام می دهد و نمی رود سراغ دیگران که آی چرا چنین نمی کنید؟ یا چرا چنان نکردید؟ یا بیایید چنان کنیم. او خودش، چنین و چنان خودش را می کند. چه انسان خوب و دلچسبی می تواند باشد این آدم! معاشرت با همچین آدمی  را نباید از دست داد

.

کتاب علوم – آزمایش

ایران را در لوله آزمایش بریزید و دولت را از آن خارج کنید. درب لوله آزمایش را ببندید و به لوله آزمایش خیره شوید. آب از آب تکان نمی خورد. از این آزمایش چه می آموزیم: مردم دارند مملکت را می چرخانند نه دولت

توجه- این آزمایش در شرایط حفاظت شده در مقابل عوامل خارجی و مولفه های تاثیرگذار دیگر انجام می شود و به شرایط معمول و زمان طولانی قابل تعمیم نیست. در صورتی که درب لوله آزمایش را دوباره باز کنید، آب به طرز ملموسی از آب تکان می خورد و شرایط نامطلوبی واقع می شود. این آزمایش را فقط در حضور پدر و مادر یا جمع کثیری از دوستانتان انجام دهید و محض تفریح ریکس نکنید

.

بیمار ایرانی

 

بسمه تعالی

 

سرکار خانم دکتر ………………….. ، احتراما

 

شرمنده ام که به جای اینکه خدمت برسم، نامه برایتان ارسال می کنم . طبق عرایض شما، برای طی روال طبیعی درمان می بایست ابتدا یک دوره هشت ساله گفتار درمانی رامی گذراندم. لذا متصور شدم که اگر بخواهم تا هشت سال دیگر صبر کنم، این بیماری حیف می شود و من و او در هم تمام می شویم

فکر می کنم که همه چیز ریشه در مغایرت خیال های دوران کودکی من دارد. یکی آن صحنه کنار جاده آمل است که یک روباه آمده بود به مرز جنگل و جاده. به هم خیره ماندیم برای چند لحظه و او برگشت و رفت و این برای همیشه یادم ماند. یک صحنه دیگر، آن روز است که باز توی جنگل بودیم و داشتیم نهار می خوردیم که گله اسب های وحشی از جلویمان دویدند و گذشتند و من  هاج و واج ، خیره شدم به آن صحنه رویایی و خاطره دیگر، دوست برادرم است که شهید شد و من خیره به عکس صورت متلاشی شده اش، ایستاده، خشک شدم. از یک طرف فرح دیبا را دوست دارم  و از طرف دیگر عاشق آن آقای بسیجی هستم که پشت سنگر، توی خیابان می ایستاد و من آرزو داشتم که بروم پشت کیسه های شنی و به تفنگش دست بزنم‌. خاتمی را دوست دارم. مهین جون را که می گوید سگ زرد، برادر شغال است هم دوست دارم.  کارم شده سعی صفا و مروه. دویدن بین فاصله هایی که پر کردنشان از من که یک نفرم ساخته نیست

خانم دکتر! این فاصله ها را فقط با یک جمعیت میلیونی می شود پر کرد. از دست شما هم کاری ساخته نیست

 

ارادتمند شما

بیمار ایرانی

 

.

هوادارهای من

برمی گردم سر نوشتن‌. دنبال کلمه می گردم که جمله هام رو تموم کنم. کلمه ها جفت و جور نمی شن. عصبانی می شم و شترسوارهام می ریزن توی آفیس دو هزار و هشت و کلمه ها رو با چوب می زنن. کلمه ها به سمت دیکشنری سرازیر می شن. کلمه ها، کلمه ها رو آزاد می کنن و من سقوط می کنم

تحلیل عمیق اتفاقات تونس

مصاحبه گر- تحلیل عمیقتون رو درباره انقلاب تونس بفرمایید

تحلیل گر – بله . با نام و یاد خدا و درود به همه ارواح پرفتوح ، به ویژه ارواح عمه های عزیز توی خونه. عرض شود که انقلاب تونس بسیار ریشه ای باید بررسی شه ولی به دلیل وقت اندک، بنده به اختصار مسئله رو برای شما و خوانندگان می شکافم. و البته تحلیلم رو در غالب تحلیل قیاسی ارائه میدم که مصداق داشته باشه. ببینید ! اگر در غالب تفاوت های بین جنبش سبز ایران و انقلاب تونس صحبت کنیم اینطور باید شکافت که ، تونسی ها خیلی نتیجه گرا عمل کردند. اول اینکه از همون دقایق اول انقلاب جز یک نفر، کس دیگه ای خودش رو به آب و آتش نزد و خیلی منطقی، در زمین خودی، که همون خیابونه به حفظ توپ پرداختن . خوب اگه دقت کنید، تونسی ها مربی نداشتند. مربی تونسی ها همان جوانی بود که در ابتدای بازی خودسوزی کرد. پس سوال پیش میاد که تونسی ها در نیمه مربیان چه کردند؟ پاسخ هویداست. حفظ توپ در وحله اول و اعمال حمله به سمت دروازه حریف. خیلی نتیجه گرا. ما چه کردیم اما؟ ما خیلی جنبش قشنگ و احساسی ارائه کردیم. تماشاگر پسند ولی خوب دیدید که چه شد

مصاحبه گر – یعنی شما هیچ تفاوتی بین جنبش سبز و انقلاب تونس نمی بینید؟

تحلیل گر – چرا. البته که می بینم. اون تفاوت در داوری مسابقه بود. داور بازی ما به جای کارت قرمز از قمه و دشنه استفاده می کرد

مصاحبه گر – پس می شه خفه شین؟

تحلیل گر – بله صد در صد

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.