۱۳۸۳/٥/۱٦

امروز فاحشه ای را ديدم که از فرط تنهايی در پی همخوابی بود…

و پيرمرد نگهبانی که از فراغ همدردی مرا به رفاقت فراخواند…

و دیگری که به ناچار در گوشه ای پرسه می زد…

و پليسی که راننده ای را برای لحظه ای گفتگو جريمه کرد…

و کسی که وب لاگ می نوشت…

و کسی که شعر می گفت …و…

اگر به اندازه هر انسان انسانی خلق شده …پس اين خيل عظيم انسانهای واپس مانده و تحقير شده وتنها از کجا آمده اند و کلاً آمدنم بهر چه بود؟ و اصولاً اينکه چرا ننمائی وطنم؟من که از برگ گلی نازک ترم يا من که جيک و جيک می کنم برات و از اين دسته حرفها…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: