۱۳۸۳/٥/۱٦

درمانگاه شبانه روزی نزديک خونمو به حد مرگ دوست دارم…

و دکترهای چشم پف کرده فقيرشو…چون تنها کسايی هستند که موقع کسالت و مريضيم ازم می پرسن: خوب، بگو چته؟

و وقتی معاينت می کنن چشمتو ميبندی و فکر می کنی دارن نوازشت می کنن…و درد آمپولهايی که بهترين خاطرات زندگيم شدن…به گمانم تيمارستان بيشتر خوش بگذره…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: