۱۳۸۳/٥/۱۸

آن موقع ها که بچه بودم با چشمهای بسته به جنگلی ميرفتم و شير بزرگ و وحشی جنگلم را جسورانه می کشتم و قهرمانانه به خواب می رفتم…

حالا، شير کوچولويي، شبها که می خوابد به جنگلم می آيد و تمام شب مرا می خورد…

خيلی وقت پيش وقتی خيلی بچه بودم،  آدم بزرگها دور من جمع می شدند و من برايشان قصه های دروغم را می گفتم و همه به دروغهای بزرگ من می خنديدند…

حالا، بزرگترها برای من دروغ های بزرگ می گويند و من از آنها فرار می کنم…

زمانی که بچه بودم، بزرگترها برايم از کوچکترها جالب تر بودند…

حالا، از دست بزرگترها به کوچکترها پناه می برم…

و وقتی کوچکترين آدم بودم هيچ کدورتی مرا آزار نمی داد….

حالا، کوچکترين کدورتی آزارم می دهد…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: