۱۳۸۳/۶/۱۱

روزی بود که کسی مدتها در بستر بيماری ماند و آنرا پذيرفت و برای هميشه بيمار ماند.

و روزی کس ديگری از جان فرساترين بيماری خسته شد، آنرا نپذيرفت و ديگر بيمار نبود.مصيبت ها می آيند، گريبان گيرت می شوند و تو را بيمار می کنند و تو با آن مصيبت ها عجين می شوی.

روزی که از مصيبت خسته شدی و خواستی که نباشند…شايد خلاص شده باشی و شايد هم نه.

شک، ويران کننده ترين مصيبت دنياست.

بی شک زيستن من را و تو را به سنگين ترين سکون دنيا رهسپار می کند.

و تنها راه حل تعادل است.

و تعادل چيزيست که نمی دانم چيست و من از تعادل بی زارم.

تعادل چيری است ميان اين و آن.

و شک نيز چيری است ميان اين و آن.

مبادا که شک همان تعادل است.

پس من از شک هم متنفرم.

من از سکون و مطلق گرايی و پذيرفتن متنفرم.

تنفر بزرگ ترين مصيبت دنياست.

و من از مصيبت ها، تنفرها و از آزرده شدنم بيزار و خسته هستم.

من از آزرده خاطر بودنم سخت خسته ام.

من نياز به رضايت دارم.

و برای اين رضايت می بايست کاری کرد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: