۱۳۸٤/٥/٩

روزای آخره…سعی ميكنم دقيقه ها رو نشمارم. ساعتها رو هم. هيچی رو نمی‌شمارم حتی رخت‌چركارو، حتی گوسفندای بدردنخور و زيادی كه قبل از خواب توی مغزم می‌چرن.

امروز يه گوسفند و توی خيابون ديدم كه چپه از در پاركينگ همسايه آويزون شده‌بود. پوستشو كمی قبل از رسيدنم كنده بودن، سرش رو هم گذاشته بودن توی يه كيسه سبز و يه آقای  متأهل داشت با ساتور دست چپشو قطع می‌كرد. گوسفنده هم هربار كه ساتور می‌خورد به كتفش می‌گفت: آخ.

تجسم قيافه اون آقاهه وقتی كه يه گوسفند با ساتور كتفشو قطع می‌كنه برای تمدد اعصابم لازمه. اين هزارمين باره كه تصميم گرفتم گوشت نخورم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: