تیستو سبز انگشتی

تیستو از باغ درس می گیرد و کشف می کند که انگشتان سبزکننده ای دارد

آقای پدر گفته بود که :

_ زمین منشأ همه چیز است.

تیستو در حالی که درسش را یاد می گرفت، با خودش گفت :

_ خدا کند خوابم نگیرد.

باغبان باشی سبیلو، به دستور آقای پدر، در گلخانه منتظر تیستو بود. باغبان باشی سبیلو، پیرمرد تنهایی بود که کم حرف می زد و همیشه هم اوقاتش خوش نبود. جنگلی بزرگ به سفیدی برف زیر سوراخ های دماغش روییده بود.

راستی چطوری می شود سبیل یک آدم سبیلو را وصف کرد؟ همین خودش یک رویداد خیلی جالب طبیعت است.

روزهایی که باد می وزید و باغبان باشی بیلش را روی کولش می گذاشت، منظره ای بسیار دیدنی بوجود می آمد. انگار دو شعله ی سفید از دو سوراخ دماغش بیرون می زد و به گوش هایش می خورد.

تیستو در عین حال که باغبان باشی پیر را دوست می داشت، کمی هم از او می ترسید.

تیستو کلاهش را از سرش برداشت و گفت:

_ سلام آقا سبیلو.

باغبان باشی گفت:

_ آه! آخرش آمدی. حالا باید دید چه کارهایی از تو برمی آید. این جا مقدار زیادی خاک است و این جا هم تعداد زیادی گلدان. تو باید گلدان ها را پر از خاک کنی و انگشت را توی هر گلدان پراز خاک فرو کنی تا سوراخی در وسط خاک درست شود، بعدش هم باید گلدان ها را کنار دیوار پهلوی هم بچینی تا توی هر سوراخ، تخم گل بریزم.

گلخانه ی آقای پدر هم مثل بقیه ی چیزهای آن خانه دوست داشتنی بود. پشت در، میان یک سر پناه شیشه ای تمیز و براق، بخاری ای کار گذاشته بودند و به این علت، هوای داخل گلخانه، گرم و مرطوب بود. در وسط، گل های « میمون ز »ی گلخانه می شکفند و نخل های آفریقایی رشد می کردند. گل های زنبق را به خاطر بوی خوبشان در گلخانه پرورش می دادند. حتی گل « ارکیده »را که نه قشنگ است و نه بوی خوبی دارد، فقط و فقط به خاطر صفت بیهوده ی کمیابی اش پرورش می دادند.

سبیلو تنها ارباب این قسمت از ملک بود.

روزهای یکشنبه که خانم مادر گلخانه را به دوستانش نشان می داد، باغبان باشی، یک پیش بند نو به تن می کرد و مهربان و خوش برخورد، به در گلخانه تکیه می داد؛ درست مثل یک کلنگ. همین که یکی از خانم ها دستش را پیش می برد تا به گل ها دست بزند یا آن ها را بو کند، سبیلو ادب را کنار می گذاشت و می گفت:

_ نه، این دیگر نه، نکند می خواهید گل ها را به کشتن بدهید، شاید می خواهید خفه شان کنید، یا اذیت شان کنید؟

تیستو در حالی که داشت کاری را که سبیلو به او سپرده بود انجام می داد، با خوشحالی متوجه شد که از این کار خوابش نمی گیرد و بر عکس، خیلی هم لذت می برد. حتی حس کرد که خاک بوی خوبی می دهد. یک گلدان خالی، یک بیلچه پر از خاک، یک سوراخ در خاک گلدان؛ آن وقت کار تمام بود، و نوبت گلدان دیگری می رسید. گلدان ها پای دیوار و در کنار همدیگر چیده شده بود.

در حالی که تیستو، با دقت و علاقه ی زیاد کارش را انجام می داد، سبیلو در باغ گردش می کرد. همان روز بود که تیستو فهمید چرا باغبان های پیر کمتر با مردم حرف می زنند؛ چون این باغبان ها با گل ها حرف می زنند. حتماً خودتان این را خوب می فهمید که خوشامد گفتن به تمام گل سرخ ها و یا میخک ها، دیگر برای آدم نفس باقی نمی گذارد که آخر شب بتواند بگوید: « شب بخیر آقا » یا « نوش جان خانم »، یا به کسانی که عطسه می کنند، بگوید: « عافیت باشد »، حرف هایی که اگر به کسی بگویی، می گوید: « چه آدم با ادبی! ».

سبیلو از یک گل به گل دیگر سرکشی می کرد و نگران سلامتی تک تک گل ها بود.

_ خب، بوته ی گل چایی! تو هنوز خیلی کوچکی، می آیی چند تا از غنچه هایت را قایم کنی تا وقتی کسی انتظار غنچه از تو ندارد، آن ها را رو کنی و همه را به تعجب بیندازی؟ آهای تو ارغوان بلند بالا!خیال می کنی با این قد و قامت شاه کوه ها می شوی؟ راستی این هم یک جورشه ها!

بعد بر می گشت طرف تیستو و از دور فریاد می زد:

_ خب، ببینم، کارها را همین امروز تمام می کنی یا بقیه اش را می گذاری برای فردا؟

تیستو جواب داد:

_ استاد صبر داشته باشید، فقط سه گلدان دیگر مانده که پر کنم. و با عجله گلدان ها را پر کرد و بعد خودش را به سبیلو، که آن طرف باغ ایستاده بود، رساند.

_ خب، تمام کردم.

باغبان باشی گفت:

_ باشد، برویم ببینیم.

آن ها قدم زنان به طرف گلخانه برگشتند و سبیلو پا سست کرد تا به یک گل شقایق، برای خوشگلی اش تبریک بگوید، و یک گل صد تومانی را به آبی تر شدن تشویق کند…

ناگهان هر دو، از تعجب، سر جایشان خشکشان زد. سبیلو در حالی که چشم هایش را می مالید، گفت:

_ ببینم، خواب نمی بینم؟ تو همان چیزی را می بینی که من دارم می بینم؟

_ البته آقای سبیلو.

چند قدم آن طرف تر، در کنار دیوار، تمام گلدان هایی که تیستو پر کرده بود، ظرف پنج دقیقه غرق گل شده بودند!

باید این را هم خوب بدانید که گل های گلدان ها، از آن گل های ریز، یا علف های بی رنگ و
بو نبودند؛ هرگز! درهر گلدان یک گل « بگونیا » ی
درشت بود و تمام بگونیاها با هم، یک غنچه ی بزرگ قرمز رنگ درست کرده بودند.

سبیلو گفت:

_ این باور نکردنی است، معمولاً دست کم دو ماه طول می کشد تا بگونیاها به این درشتی رشد کنند.

معجزه، معجزه است: اول شروع می کنیم به پذیرفتن معجزه و بعدش هم یک جوری توجیهش می کنیم!

تیستو پرسید:

_ آقا سبیلو، ما که هنوز توی سوراخ گلدان ها تخم نپاشیده ایم، پس این گل ها از کجا آمده اند؟

سبیلو جواب داد:

_ اسرار آمیز است! اسرارآمیز است!

و بعد ناگهان، دست های کوچک تیستو را توی دست های بزرگ و زمختش گرفت و گفت:

_ انگشت هایت را به من نشان بده!

و با دقت هر چه تمام تر، انگشت های شاگردش را امتحان کرد، بالا و پایین شان کرد، توی سایه و توی روشنی، خوب براندازشان کرد، لحظه ای خاموش ماند و فکر کرد و فکر کرد و سرانجام گفت:

_پسرم! چیز عجیب و در عین حال جالبی برایت پیش آمده. انگشت های تو سبز کننده هستند!

تیستو در حالی که سخت تعجب کرده بود با فریاد گفت:

_ سبز! دست های من که صورتی رنگ است، مخصوصا ًحالا که خیلی هم کثیف شده ؛ نه، انگشت های من سبز نیست.

سبیلو گفت:

_ البته، البته که تو نمی توانی انگشت ها را سبز ببینی، انگشت سبز، نامرئی ست و سبزی آن فقط در زیر پوست است. بعضی ها هم به آن « نبوغ پنهان » می گویند: فقط متخصص می تواند این نبوغ را کشف کند، و چون من یک متخصص هستم، به تو می گویم که انگشت هایت سبزکننده است.

_ انگشت های سبز کننده به چه درد می خورد؟

باغبان باشی گفت :

_ آه، این استعدادی است بسیار عالی! یک استعداد واقعاً خداداد! ببین، دانه و تخم در همه جا وجود دارد، نه تنها توی زمین، بلکه روی پشت بام خانه ها، در کنار پنجره ها، روی پیاده روها، روی پرچین ها و حتی روی دیوارها. هزاران هزار دانه، که به درد هیچ کاری نمی خورند، تمام این جاها دانه هست، در انتظار وزش باد، تا آن ها را به طرف دشت یا باغ ببرد. دانه ها اغلب بین دو سنگ گیر می کنند و بدون آن که بدانند چه طور خودشان را به گل تبدیل کنند، از میان می روند. ولی اگر انگشت سبز کننده ای یکی از دانه ها را لمس کند، هر جا که باشد، بلافاصله گلی می روید.

به هر حال، تو خیلی خوب می توانی دلیل روشن حرف های مرا با چشم خودت ببینی. انگشت های تو، دانه های گل بگونیا را توی خاک گلدان ها کشف کرده اند و این هم نتیجه اش. باور کن به تو حسودی ام می شود. با شغلی که من دارم خیلی به انگشت های سبز کننده احتیاج هست.

تیستو، که از اتفاق آنقدر ها هم خوشحال به نظر نمی رسید، زمزمه کنان گفت:

_ حالا باز هم می گویند که من مثل دیگران نیستم.

سبیلو گفت:

_ بهترین کار این است که راجع به این موضوع با هیچ کس حرف نزنیم. چرا کنجکاوی و حسادت دیگران را تحریک کنیم؟ همیشه این امکان وجود دارد که استعدادهای نهفته ی ما باعث دردسرمان شوند. این واضح است که انگشت های تو سبز کننده است، پس این راز را برای خودت نگاه دار و بگذار که فقط ما دو نفر از آن با خبر باشیم.

در دفتر یادداشتی که آقای پدر به تیستو داده بود تا آخر هر درسی معلمش آن را امضاکند، باغبان باشی سبیلو نوشت :« این پسر در باغ داری خیلی استعداد دارد. » تیستو کلاه حصیری اش را سرش گذاشت تا به باغ برود و از باغ درس بگیرد. آقای پدر فکر درستی کرده بود که می خواست درس را از باغ شروع کند. درس باغ، در واقع درسی بود از زمین. زمینی که روی آن راه می رویم، زمینی که سبزی هایی را که می خوریم، پرورش می دهد و هم چنین علف هایی را که حیوانات می چرند تا به اندازه ی کافی بزرگ شوند تا ما بخوریمشان…

Advertisements

5 Responses to تیستو سبز انگشتی

  1. samad says:

    Shahab jaan, Ri(chi?)ze… cheshaam (chi?) der umad…
    vali Ajab hekaayati!

  2. helia says:

    sabz toyi ke sabz mikhaham at…sabze baade o sabze aab…

  3. samad says:

    raas mige Shahab, comment’esh kheyli zaye’ast.

    Paak kon dige…

    e… chera niga mikoni?!

  4. aboozar( sheykhe shaltook)adamozele says:

    samad in mikhad mano ba in mobareze manfish daghoon kone magarna hame midoonam man adame moadabi hastam, hala ehsasati shodam ye chizi gofatm.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: