چی میدی نخورمت؟ چی بدم منونخوری؟

زندگی جور دیگریست

ژانر: کوتاه، روشنفکری

کلمه رسانا نیست. کلمه می تواند تصویر را شرح دهد اما خود به تنهایی کم است. هیچ چیز به اندازه ساختن تصویر و مثال زدن گویا نیست. کلمه کم است. همین

ع- خودت را به تفصیل برایم شرح بده، بی کم و کاست
م- من نر هستم
ع- همین؟
م- همین و بس

گیاهان گریه می کنند

ژانر: هالیوودی

یاد فرانک دوست هادی افتادم که خوب، اونایی که دیدنش یاد گریه می افتن. بعد به این فکر کردم که صلح یه عمل گیاهیه. بعد دیدم که نه اونا هم وقتی دستشون یه نور نمی رسه همدیگه رو له می کنن. بعد هر چی دنبال مصداق صلح گشتم چیزی پیدا نکردم. صلح فقط در همزیستی مسالمت آمیز پیدا می شه. خودم رو روی بدن یک وال تصور می کنم که روی پوستش لازانیا ی اسفناج چسبیده و من روش سوار می شم و لازانیاها رو می خورم و چون لازانیای چسبیده شده به بدنش به اون وال حس چندش میده راضیه که من باشم و لازانیاها رو بخورم و در اضای اینکار اون هم منو نمی خوره. ولی اگه به جایی برسیم که دیگه لازانیا به تنش نچسبه من چه خاکی تو سرم کنم؟ بیزینس رو باید از اون فیتو پلانگتون های جسور یاد گرفت و به ویژه اولینشون که با وال وارد مذاکره شد.

مسئله اینست که بی خیال. چرا اینقدر اذیت می کنیم همدیگه رو؟ » چی میدی نخورمت؟ چی بدم نخوری منو؟» ته داستان همینه. عامل صلح!

1. عزیزم دوستت دارم، عاشقانه
2. عزیزم، دوستت دارم چون چیزایی به من میدی که خیلی به دردم می خوره
3. عزیزم، تو داری حس دوست داشتن و دوست داشته شدنم رو غلقلک می دی
4. عزیزم چی داری بدی بخوریم؟ ( با مضمون بی تربیتی)
5. عزیزم، چی تو خونه داریم بدی بخوریم؟ ( با مضمون خانوادگی)
6. عزیزم ( در جواب: عزیزم)

ج- شازینگ کیست؟

ژانر: اروپای شرقی، فلسفی، ابسترکت، طولانی، مبهم

شازینگ نر است. حاکم است و خود را رهبری می کند. طبیعت را می بیند و آنچه را دیده است می شناسد. شازینگ فکر می کند و خود را بخشی از طبیعتی می داند که او را فرا گرفته است. او می گوید: آنگاه که گونه انسان به وجود آمد، اولین چیزی که او را به حیرت آورد تکرار بود و انچه همواره تکرار می شد. او می گوید، انسان ثمره تلاشی طبیعی است برای شناختن قوانین و معتقد است تلاش پایان ناپزیر موجودات و نیاکان پیشین منجر به وجود انسان شده است . انسان را تلاشی درون گروهی میداند که از نیاز طبیعت یا دست کم بخشی از طبیعت شکل گرفته است. شازینگ همواره به آنان که می شناسد می گوید که انسان ابزار نیست، وجود ابدی نخواهد داشت. انسان مرحله است ، مرحله ای از مراحل رسیدن به هدف اصلی. از او می پرسند که هدف اصلی چیست؟ و او می گوید: ساختن خدا. و از او می پرسند: این هدف توسط چه ارگانیزمی مقرر شده؟ و او پاسخ می دهد: نمی دانم. او می گوید که خدا نیاز است، وجود ارگانیزمی که بشناسد و رهبری کند. از او سوال شده است که چرا چنین نیازی وجود داشته و یا دارد؟ شازینگ پاسخ سوال را اینچنین می دهد: نیاز به عدالت ، نیاز به از نو ساختن بنیان های تعدیل. نیاز به بازسازی قوانین و نیاز به هدایت قدرت. نمی توان اذعان داشت که هم اکنون در طبیعت عدالت وجود ندارد. عدالت جز قوانین حاکم بر طبیعت نیست. تغییر به عنوان رکن اصلی طبیعت ، خود نیاز به تغییر قوانین طبیعی را به وجود می آورد و آنگاه که گونه ای یا گونه هایی ، ارگانیزم یا ارگانیزم هایی شرایط را برای خود متعادل نمی یابد و ارزشگذاری های طبیعی را متعادل نمی بیند به گونه ای خود به خودی آغاز به بازسازی سیستمی می کند تا در نهایت نقصی را که از دید خود ، در سیستم طبیعی می شناسد، ترمیم نماید. شازینگ در نوشته هایش بارها گفته است که طبیعت خود را ترمیم می کند و انسان موجودی است حاصل از احساس نیاز به ترمیم و تبیین قوانین نوین. شازینگ در جایی گفته است تصمیم بر آن بوده و هست که طبیعت شناسایی شود ، قوانین آن درک شده و سپس مدیریت شود. شازینگ به اسطوره ها اشاره می کند و می گوید این تصمیم نه توسط فرد یا گونه ای خاص گرفته شده و نه تصمیمی ثابت و تغییر ناپذیر است. او معتقد است که چگونگی پیشرفت این فرایند متناسب با افزایش شناخت از طبیعت دست خوش تغییر شده ، می شود و خواهد شد و این تصمیم ، برایندی است از عملکرد و تصمیمات جمعی موجودات درگیر.شازینگ ادامه می دهد که در آینده شاید دیگر انسان نامیده نشویم و متنا سب با پیشرفت ها نامی دیگر برگزیده شود. او به اسطوره ها به چشم تصمیمات کلان نسلها می نگرد و تاکید دارد که تغییراتی که در مسیر شکل گرفتن و پرورش اسطوره ها اتفاق افتاده خود گویای چگونگی این تصمیمات کلان است. در نظر شازینگ خدا با هر نامی و در هر تمدن و مقطعی اسطوره است . اسطوره ای که هدف زندگی است. چند خدایی بودن، خداوندگاران موازی و هرمی، جنسیت خدایان و توانایی های آنها گویای اختلاف نظر میان این تصمیمات است. پروردگار ساخته و پرداخته به دست انسان گویای قدرت طلبی انسان است. او خدا را با ویژگی هایی انسانی شر
ح می دهد و خ
دا در حقیقت انسانی است پرورش یافته و در برگیرنده همه آنچا انسان می شناسد. او می خندد و می گوید چراخدا منقار ندارد؟ بر سر منقار خدا چه آمده؟ چرا پس از مصر باستان خدای پوزه دار نداریم؟ آیا تغییری در تفکرات و تصمیمات کلان بوجود آمده؟ آری. شازینگ می افزاید که دیگر چند خدایی نیستیم ، خدایان رتبه بندی نمی شود و پیش رفته ترین تعریف صورت گرفته از نیروی الهی، هدف را در یکی شدن می یابد و می گوید خدا یکیست. اینکه آیا این راه منجر به وجود خدا خواهد شد و تعریف آیندگان از هدف این حرکت و جنبش طبیعی چه خواهد بود بی پاسخ مانده است. اینکه منظور ازاسطوره شیطان ، طبیعت است یا غرایزی که موجودات درگیر این جنبش را از هدف قایی خود باز می دارد و یا تمهیدی از جانب طبیعت برای جلوگیری از این پیشرفت، نیز پرسشی تعیین کننده است. شازینگ می گوید: » از خودمان بپرسیم که اسطوره های کنونی چیستند؟ داستان طبیعت را چگونه بر زبان می آوریم؟». او معتقد است که تولید مثل ، آری گفتن به ادامه راه است. پذیرش جنبش اصلاح طلبانه طبیعی و ادامه سرکشی. تولید مثل برای آنان که این حق انتخاب را دارند قبول مسئولیت است و انتقال این مسئولیت به انسان دیگر که بوجود می آوریم. انسانی که بی هیچ پرسشی ملزم به عضویت در چنین جنبشی خواهد شد و در مقابل تهدیدات هر روزه طبیعتی قرار خواهد گرفت که در صدد سرکوب این جنبش آزادی خواه ، عدالت طلب و در عین حال قدرت طلب بر آمده است. او می افزاید که همچون هر جمعیت و گونه سازمان داده شده ای، انسان ها نیز در میان خود به طبقه بندی می پردازند و عده ای تصمیم گیرنده، دسته ای کارگر و دسته ای دیگر متخصص شناخته می شوند. این دسته بندی ها در مقاطع کوتاه دست خوش تغییر شده و ثابت نمی مانند کما اینکه معتقد است این دسته بندی ها امروزه نیز دست خوش تغییر شده اند. انسان خواهان در دست گرفتن قدرت است! تمایل ساخت داستانی که انسان را پس از مرگ به پروردگارش پیوند می دهد تنها و تنها گویای تمایلات قدرت طلبانه انسان هاست. انسان به چیزی کمتر از خدا شدن رضایت نمی دهد. این سرکشی واقع بینانه است؟ تمایل انسان به سمت شیطان اسطوره ای و به راحتی خام هوس های شیطانی شدن! آیا گویای چیزی جز خواست مشترک او و اسطوره اش به عصیان و سرکشی است؟ آیا شناخت ما که انسانیم از شیطان به مراتب بیشتر از خدایانمان نیست؟ کدام یک مبنای رویا پردازانه تری دارد؟ کدام یک واقع گرایانه تر است؟ کدام یک می خواهد به حال بیندیشیم و کدام یک ما را به هدفی والا دعوت می کند؟ کدام یک می گوید خودت باش و کدامیک می گوید من را بساز؟ کدامیک تصویری روشن از خود بروز می دهد و کدامیک هاله ای از ابهام در برش گرفته؟ کدامیک شیرینی و ابهام یک هدف را دارد؟ شخصیت پزدازی در کدامیک از این اسطوره ها خلاقانه تر است؟ کدامیک حضور بیشتری در زندگی روزمره ما انسان ها دارد و کدامیک را باید ابتدا بیادآورد و سپس به او فکر کرد؟ کرامیک را می پسندید؟ هیچکدام از این دو اسطوره، انسان را دعوت به پذیرش شرایط موجود نمی کنند. یکی می گوید خودت باش و شورش کن و آن یکی می گوید خودت را وقف شورش کن. اینها اسطوره های دیروزند ولی اسطوره امروز چیست؟ تازه ترین تصمیم کدام است؟ شازینگ سادگی را مبنای ماندگاری می داند و می گوید که یگانه رمز ماندگاری عقاید و تفکرات پیشینیان تا به امروز در سادگی بیان آنهاست و نیزدر قابلیت تامیم و تفسیر آنها در زمان های آینده. و در نهایت سوالی مطرح می کند: آیا خود را عضو این جنبش می شناسید؟


Advertisements

2 Responses to چی میدی نخورمت؟ چی بدم منونخوری؟

  1. ناشناس says:

    all the world has closed her eyes
    tired faith all worn and thin
    for all we could have done
    and all that could have been

    » Rahbare man aan Fitoplangtone javanist ke be zire val miravad «

  2. Rashin says:

    chi midi nabolam?

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: