تصاویر چند منظوره ذهن کروی برولا

برولا دراز کشید و منتظر ماند تا خوابش ببرد و خودش را آماده کرد تا خواب ببیند. او شب ها از خوابهایی که می بیند درس می گیرد. همین که داشت به نحوه ایستادن مادرش در حال پختن کتلت ها فکر می کرد اول پاها و بعد تنش را از یاد برد و بدون اینکه بداند فقط داشت فکر می کرد. بعد فکرش خسته شد و بدون اینکه بخواهد سرش سر شد و نفهمید که چه طور شد تا اینکه داشت کتاب می خواند. عکس یک منظره ، بزرگ روی صفحه کتاب بود و خواهرش گفت که آن مرد را که دارد اسب را با خودش می برد می شناسد و خیلی مرد سخت کوشی است. برولا شروع کرد به پر کردن سطل از آب و پشت اسب به راه افتاد. یادش افتاد که تونا، دوستش، به او گفته بود پشت سر اسب راه نرود چون ممکن است لگد بخورد، تونا گفت می خوایی کمکت کنم؟ برولا گفت نه، خودم می آورمش. تونا گفت راستی پانا، آن یکی دوستشان که پشت سر آن ها در کلاسشان می نشست بچه دار شده و بچه اش هشت کیلو است و می خواهد بچه اش رابه معلمشان بدهد. بچه داشت با یقه پانا بازی می کرد و پانا به معلم می گفت که سه سالش است. دسته سطل فلزی و باریک بود و دست برولا درد می گرفت. کف دستش قرمز شده بود و درست روی آن چهار برامدگی که زیر محل وصل شدن انگشت ها به کف دستش هستند یک خط فرو رفته زرد درست شده بود که دورش خیلی قرمز بود، چون خون به آن خطی که جای دسته سطل بود نرسیده بود و دور آن جمع شده بود. خیلی درد داشت. با سگ بازی کرد و مرد به برولا خندید. این همان مرد سخت کوش بود که داشت با خواهر برولا خنده کنان جلوی اسب راه می رفت و خواهر برولا لباس بالا تنه نداشت و پستان هایش لخت بود و چه پستان های آویزانی داشت! مرد به برولا گفت که بی توجهی می کند وباید از هوشش استفاده کند و اهل عمل باشد و از او کار یاد بگیرد. به نظر برولا مرد خیلی پیر نبود اما خیلی از او بزرگ تر بود
.

داخل خانه قبلیشان مهمانی بود. خواهرش داشت گریه می کرد و همه حرف می زدند و آقای معلم هم بود ولی داشت با زن چاقی می آمد به سمت برولا. توی اتاق با اینکه صدای همهمه مهمان ها می آمد او به هیجان آمده بود. زن به او گفت که وقتشان کم است. دوست مادرش بود و بک تاپ مشکی تنش بود و آرایشش کم بود و لوند بود. شرت مشکی پایش بود ، از آنهایی که با بند به جوراب سیاه و نازک وصل هستند. پایش را گذاشت توی کمد رخت خواب ها و دستش را کشید به پای برولا. برولا عجیب هیجان داشت و نفسش جوری که با وقت های دیگر فرق داشت بالا می آمد. لبهای زن را گاز می گرفت و از اینکه مادرش بی خبر از کارش بود ذوق زده بود و دلش قنج می رفت. زن گفت بدو، تند باش. پاشنه پای زن ترک خورده و کبره بسته بود و چندشش شد ولی اعتنا نکرد

.

روشن شده بود! هوا را دید و بعد خودش را دوباره در اتاق دید که زن داشت با مادرش بگو بخند می کرد و دوباره چشم هایش را باز کرد و پنجره اتاقش را شناخت و با خودش همانطور که بی حس بود گفت: اه. بیدار شده بود. رفت توی آشپزخانه و از فریزر جعبه بستنی یک کیلویی را برداشت و با یک قاشق شروع کرد به خوردن. اصلن مغزش آنقدر کرخت بود که بستنی را بیشتر می فهمید. همان وسط های بستنی بود که فهمید، آدم اگر یک چیزی را بفهمد حتی اگر اشتباه بفهمد باز هم خیلی خوب است چون فهمیدن تحت هر شرایطی خوب است. هر کاری کرد یادش بیاید که چطور این را فهمید، نتوانست. خوابش هم یادش نبود، فقط تصویر زن را بیادآورد و آن هم پاک شد

.

آخ، آخ…دیر شد

Advertisements

3 Responses to تصاویر چند منظوره ذهن کروی برولا

  1. shahrooz says:

    in post ro man gozashtam. shahab morde…

  2. samad says:

    شهاب نمرده، رفته داره خواب مردم رو می جوره…

  3. helia says:

    be nazaram agar ostad Frued ,Brola ro mishnakht be kashf haye bishtari dar baabe tabire khaab miresid!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: