خرداد، خرداد ۱۳۷۶

1242693011-hr-804
این روزها برای خیابان گردی بهانه زیادی دارم. بلوار سجاد را بالا و پایین می رویم و همه کوچه ها را می گردیم. من آدم های زیادی را می شناسم و آنها هم مرا. این روزها که لا به لای کوچه های تاریک بلوار سجاد به هم بر می خوریم دیگر به هم سلام نمی کنیم و نمی ایستیم که گپی بزنیم و بپرسیم که امروز انصار هستند یا نه. بسیج ریخته یا همان بیچاره های کلانتری گویا را باید دور بزنیم و از یک چهار راه آنورتر به راهپیماییمان ادامه بدهیم. هم را که می بینیم بلند داد می کشیم: خاتمی…می خندیم و از کنار هم می گذریم

من ۱۷ سال دارم. روزی از روزها به نشانه اعتراض راه کوچه را گرفتم و از آن پس جز توقف های کوتاه به خانه مراجعه نکردم. از آن روز تا کنون که خانه ام کانتینری صورتی است، جایی را به اسم خانه نیافته ام. من هنوز هم اعتراض دارم.  عصر تابستان سال ۷۴ از پنجره اتاقم جوانک معترضی را دیدم که روبروی خانه ما روی جعبه برقی که از زمین سر درآورده بود نشسته بود و به نشانه اعتراض بستنی یخی می خورد. پایین رفتم و این آغاز دوستیمان بود

سیاوش انسان معترضی بود و نافرمانی مفهومی بود که ما را به هم گره زد. همسایه دیوار به دیواری که اعتراض هایش را روی دیوار اتاقش می نوشت و بستنی یخی زیاد می خورد. به هم پیوستیم و به نشانه اعتراض راهپیمایی کردیم. راهپیمایی ما از ظهر چند روز بعد با خوردن چند بستنی یخی آغاز شد و سالها به طول انجامید. روزی را به خاطر ندارم که به نشانه اعتراض لا اقل نیم ساعت راهپیمایی نکرده باشیم یا روی دیوار اتاقش چیزی ننوشته باشیم یا آهنگی را با هم نخوانده باشیم و یا کاری خلاف اخلاق نکرده باشیم. تمام کوچه ها و پس کوچه های بلوار سجاد مشهد را راهپیمایی کرده ایم و همه ساعت هایی را که دیگر کاری ازمان ساخته نبود روی جعبه برق خیابان میلاد نشستیم

خاتمی رییس جمهورمان شد و من کتاب زیست شناسی به دست، رای اعتماد گرفتن مهاجرانی را دیدم. آنروزها فوتبالمان عقاب داشت و آمریکا را می بردیم و از چِک به خاطر فقط یک اشتباه می باختیم. آن روزها برای طراحی صنعتی که پلی بود مابین هنر و صنعت مقابل همه می ایستادم. سال قبل هم هر دومان را از مدرسه هایمان اخراج کرده بودند. آن روزها سیاوش به دنبال حقوقش بود و من به دنبال جهان را سقف گشودن و طرحی نو در انداختن . او حقوق خواند و من طراحی صنعتی!ه

ده سال در تهران زندگی کردم و اعتراض هایم نه کمتر که بیشتر شدند. دل چرکین بودم، از دکه دار روبروی ساختمان هنر و معماری آزاد خیابان کاخ که سیگار را جلویت پرت می کرد گرفته تا استاد هفت شکم زاییده بی استعداد و بی ایده دانشگاه. از کلاغ سیاه های سرگردنه ورودی خواهران که به دخترها اجازه دخول می دادند تا هم کلاسی هایی که از استادنماهای ژنده پوش برای رفتن به دستشویی اجازه می گرفتند. از کارفرما های پولدار کت شلوار و دمپایی پوش تا به روز شده های نمایندگی دار خانم باز

از ۱۸ تیر گرفته تا بغض توی تاکسی از شنیدن خبر ترور حجاریان تا کزیدن در خانه روز انتخاب محمود نادان! هنوز دلچرکین و معترضم. در آن ایام نه آنچنان فعال در بطن جریانات بوده ام و نه بی خبر و بی تفاوت. همیشه همان وسط ها جایی برای خودم دست و پا کردم که در عین امن بودن بتوانم همه چیز را ببینم و بتوانم برای اعتراض هایم کاری کنم

خاتمی کلمه ای بود که بار معنایش سر به فلک می کشید. دوستی های جدید داد و آرمان های جدید ساخت. خاتمی در ذهن ما که جوان جوان بودیم می ّآمد تا به چیزهایی خاتمه دهد. برای هر کس چیزی بود و تصویری. خاتمی اسمی بود که امید می ساخت فارغ از آنچه که خودش بود و هر چه کرد و هر چه نتوانست و نگذاشتند و نخواست. برای منی که روزهای کم سن و سالی به عکس سیاه و سفید جنازه دوست شهید برادرم که ان زمان دانشجو بود خیره می شدم و کجایید ای شهیدان خدایی گوش می دادم، معنی زنده بودن و زنده ماندن داشت. خاتمی برای من کاتالیزوری بود که اسم عمو اسی را به شهادت وصل می کرد. آخر عمو اِسی چرا دیگر شهید شد؟

خاتمی حد وسط بود. نه پینک فلوید بود و نه دعای کمیل. امید می داد که شاید یک روزی بشود دعای کمیل را با صدای گیلمور شنید. خاتمی لبخند داشت و من را از شر تصویر صورت منقبض بسیجی هایی که پنج شنبه شبها سوار مینی بوسمان می کردند راحت می کرد. خاتمی لبخندش به دوست دخترت جسارت می داد که دستت را در خیابان بگیرد و تو او را تند ببوسی و با هم بخندید. خاتمی پدر اصلاجات نبود و اصلا پدر نبود اما لبخند می زد و اجازه می داد تصویری که می خواهی را، به سلیقه خودت، از او بسازی

خاتمی چه کرد؟ خاتمی کار بزرگی کرد اما آن کار بزرگ به پیچیدگی که همه ما سرش بحث و جدال و دعوا می کردیم، نبود. ساده تر از گفتمان و مدنیت و چالش و قانون مداری اسلامی و فلان و بهمان بود. خاتمی به ما اجازه داد. لبخندش و سکوتش. لبخند به معنی اجازه. ما آن روزها اجازه داشتیم اما آزادی ما جسارت هم می خواست. تو می توانستی هر کار که بخواهی بکنی اما او بیش از یادآوری این اختیار، کاری نمی توانست بکند. نبوی طنزش را می نوشت و قوچانی آرام آرام قوچانی می شد و کتاب ها در می آمدند و کنسرت برگزار می شد و بیانیه صادر می شد و امامی واجبین می خورد و دختر رفسنجانی دوچرخه سوار می شد و تیم ملی که می باخت هم مردم در خیابان می رقصیدند. فائزه را خاتمی سوار دوچرخه نکرد. خودش سوار شد. کتاب ها را خاتمی نمی نوشت. برای آریان ساز نمی زد. بیرون کافی شاپ ها مراقب نمی ایستاد تا دخترها با دوست پسرهاشان هات چاکلت بزنند. روز ایران-استرالیا هم برایمان نرقصید. همه این کارها را خودمان کردیم. اگر ما ننوشتیم که خواندیم. اگر نرقصیدیم که بیرون رفتیم. صورتمان را که رنگ کردیم. هوار که کشیدیم و به روی الگانسی و پیکان تالبوتی ها که لبخند زدیم! همه سهیم بودیم

آن موقع نبود چیزی احساس شد. همکاری، احساس با هم بودن، با هم کاری کردن، با هم کنار آمدن، کوتاه آمدن از چیزهایی برای رسیدن به چیزهای با ارزش تر. خوب به خاطر دارم بحث های طولانی را که آدم ها با هم می کردند. این می گفت باید لیبرال باشیم و آن می گفت جمهوری خواه. این می گفت خاتمی سگ زرد است و برادر شغال آن یکی می گفت خاتمی بزرگ است و پدر اصلاحات. این می گفت رفسنجانی بد است و آن می گفت تنها گزینه و همه فراموش می کردند که وقت دارد از دست می رود و مشکل ما در اولین قدم چیز دیگریست. در کشور ما دیکتاتوری بر سر قدرت است. حکومت ما دیکتاتوری است. ۱۸ تیر را فراموش نمی کنم که در خیابان می شد به دسته ای بپیوندی و پا بکوبی و به*اسمش را نبر* فحش بدهی. نمی شود گفت که زمان از دست رفت چرا که فکر می کنم زمانش هم نبود. ما ساده فکر کردن بلد نبودیم. عاشق بحث و گفتگو و اصطکاکیم. با انتقاد شروع می کردیم و به غیبت و گاسیپ و فحش و بد و بیراه ختم. با هم، کاری به انجام رساندن را بلد نبودیم و دعوایمان می شد. به راست سنتی و تندروها نفرین می فرستادیم و خودمان از چپ به بی نهایت سوق می کردیم

این روزها حرف از اوباماست. اوباما، مال آمریکایی هاست. مبارکشان باشد. می توانند هرچقدر می خواهند مک دونالد بخورند و تماشایش کنند . اما احمدی نژاد نماینده ماست! احمدی نژاد خودش چیزی نیست که لازم باشد در بابش حرفی بزنیم اما تصویرش چرا. کیفیت تصویرش حتی در تلویزیون جی وی سی خانه پدری کدر و بی کیفیت است. صورتش گرد و غبار بیمارگونه ای دارد. بوی گول خوردگی و بی چارگی می دهد. پلاسیده است. خاکستری است. با شش گرم بنگ و ده لاین کُک و عرق سگی و هیچ کوفت و زهر ماری نمی شود تحملش کرد. بِرَند احمدی نژاد محصولاتش بی کیفیت است اما گران. همه چیز می فروشد و هیچ چیز نیست. شعارهایش همه چیز را در بر می گیرد و بی معیار است. عصاره پیامش به مخاطبان خسته و کوفته اش، بی سوادی و چرکی است. ببخشید که این را می گویم اما من را یاد پا و ناخن های چرک کارگر ساندویچ فروشی طبقه پایین میلاد نور می اندازد. یاد جوراب توری مردانه و بوی پا در حرم اما رضا و قرمه سبزی بد کیفیت نذری. فراموشش کنیم. بد است دیگر. بد به معنی واقعی

حالا این روزها از خودم سوال می کنم که خاتمی بیاید خوب است یا موسوی. یا کروبی که وقتی پنج سالش بوده و از او می پرسیدند می خواهی چکاره شوی نمی گفته خلبان. می گفته رییس جمهور! جوابم به خودم اینست که چه موسوی چه خاتمی فرقی نمی کند. می خواهم بدانم که آیا موسوی هم لبخند می زند؟ کدام یک این بار جسارت می دهند؟ کدام یک جسارت می کنند؟ حالا اینکه رای به صندوقشان برود و بماند هنوز خودش مساله است اما اگر بیایند این بار از آن بار مشکل تر است. نه برای رییس قوه مجریه که برای من و شما که مردمیم. ما آماده ایم؟ سر نخ داستان دستمان آمده؟ می توانیم پیچیده نباشیم؟ می توانیم بلند پرواز نباشیم؟ می توانیم دوست بمانیم؟ می دانیم که برای اینکه تغییر اتفاق بیفتد باید دیگر کرخت نباشیم؟ فهمیده ایم که هرکدام باید کار کوچکی را به سمت هر تغییری که دلمان می خواهد انجام دهیم؟

آمادگی انجام دادن داریم؟ سوال نکنید انجام چه چیزی؟ انجام اینکه فایل های گرد و خاک گرفته را پرینت کنی وبگذاری دیگران هم ببینند. به سیگار فروش دکه مان بگوییم که سیگار را پرت نکند. به شاگرد ساندویچی بگوییم که پاهایش را بشوید و به بند زیرزمینی دوستانمان بگوییم که دکمه آپ لود یوتیوب را کمی بیشتر فشار بدهند و گروه بسازیم و کار کنیم و بازوبند کاپیتانی و پرچم داری و کاپ و تشویق و هورا و احسنت را فراموش کنیم و کاری کوچک ،اما از نظر شخص خودمان درست، انجام دهیم

من ۲۸ سال دارم. برای من فرقی نمی کند که خاتمی بیاید یا موسوی یا کروبی که خیلی دلش می خواهد رییس جمهور باشد. من خاتمی را به خاطر لبخندش دوست دارم چرا که به من جسارت داد که انسان معترضی باشم و تا همین امروز که خیابان های سنگ فرش شهرم را با دوچرخه پا می زنم، به اعتراضم ادامه دهم. راه، راه است حتی اگر اسم خیابان هونس اشترات باشد. اعتراض، اعتراض است چه در بلوار سجاد، چه ولیعصر و چه در فِلدمان وخ. رییس جمهور بعدی، رییس جمهور من خواهد بود. من معترض خواهم ماند . سیاوش هم همچنان معترض است. کتابخانه اش پر و پر تر می شود و قفسه فیلمهایش لبریزتر

سیاوش عزیز، گلهای حیات خلوت را زنده نگه دار تا ملاقات بعدی با چای و تخته نرد

Advertisements

3 Responses to خرداد، خرداد ۱۳۷۶

  1. papal says:

    very well said, very well.
    che farghi mikone ke too khiaboone enghelab bashe ya swanston.
    kare digei nemitoonam bokonam.

  2. آلبالبالو says:

    shahab ma inja mitoonim berim ray bedim? ;;)

  3. BoZ says:

    bulvar sajjad 😀 … my childhood home 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: