Entry for February 16, 2009

آنروز که نشسته ای بی هیچ دانشی از آنچه تو را آرام نمی کذارد.آنروز که کسی نیست که پاسخی دهد تو را که چرا چنین و چنان است. همان روزها که زخمی ناشناخته ریشه می زند در تو بی آنکه بدانی چیست و کجاست و چراست. جمله ها نادانسته به قید زمان آغاز می شوند. از زمان گریزی نیست. آن روزها که نمی دانی پرسشت چیست چه رسد به آنکه پی جوابش به پرسجو برخیزی و تکاپو کنی برای یافتنش. از همان روزهاست که جمله هایت را به قید زمانی گنگ، آذین می بندی. ذره هایی نا شناس بنای ناسازگاری می گذارند. زمان ،شباهنگام به درون خوابت می خزد و مرد آشنا اما ناشناسی از کنار خوابت می گذرد و اشاره ای به زمان می کند.دور دست ها را می نگری و از پدر می شنوی که زمان همه چیز را در بر گرفته استبزرگ تر ها مسخره اند. نمی دانند و غرور دانایی کورشان کرده.درشان هست کسانی که بدانند اما مابقی غلو می کنند. پرسشی دارم که نمی دانم چیست اما برای یافتن پاسخش در تکاپویم. معلم ادبیات دوست داشتنی می گوید که پیر شدن یعنی فهمیدن سوال نه رسیدن به جواب و من از بی حوصلگی می خوابم

همه کسانی که مرا دوست داشته اند و می دارند را آزرده ام. از بی حوصلگی و عجله برای انجام کاری که نمی دانم چیست. جمع اضدادم. قرار ندارم و خوابم می آید. کن مورس را خیره نگاه می کنم که می گوید بعدها برای خوابیدن وقت کافی هست! و من خیره به اسلایدها با خودم فکر می کنم که بله! چه راست می گوید. ساعتی بعد روی تختخواب پلک می زنم و از شدت گیجی به خواب می روم

روزی دیگر. صبح می شود و من عصبانی از رختخواب بیرون می پرم. زمین و زمان مرا نقد می کند و من در اوج انتقاد پذیری تکه تکه می شوم. زیر چشمم گود می افتد و برای نجات، خودم را به درون سرمای بیرون پرت می کنم. سرما مرا سیلی می زند و من به خودم می آیم که ای وای ببین با خودم چه کرده ام! این تکه گوشت دودی دیگر کیست. سرما دوباره چک می زند:‌کاری بکن! از دلش درآر. اول قهوه ای می دهم بخورد و بعد می گویم: گه خوردم، ما خوبیم. این کثافت ها بدند. برای گیجیش دیگر کاری از دستم ساخته نیست. ماهی ولی دوست دارد. برایش که کمی آشپزی کنی و شراب خوبی بخری ناز می کند و دوباره دلش گرم می شود

هنوز پنج سالم است. پنج شنبه ها با خانواده ام می رویم به پلاژ درویش در بابلسر. ساحل هنوز این روزها هم عریض است و هم طویل. من خوب نمی دانم که دریا چیست اما مجموعه ای از حالت هاست. هرجا دریا هست خنده است. برهنگی هست و توپ بادی با قاچ های رنگی. بادبادک آبی و زرد می هم هست با سطل دسته دار قرمزو بیل کوچک. یک موجودات ریزی هم هستند که روی پاهایم کارهایی می کنند اما به ترسناکی سوسک های حیات هتل شوکا نیستند. آفتاب هست اما عصرها که می رود رنگ موج ها قهوه ای می شود و سر و صدای دریا مرا می ترساند. دریا همیشه با حس سوزن سوزنی کف پایم آمیخته است. پدرم بقلم می کند و مرا به درون آب می برد. اول خوشحالم که بقلم کرده. بعد پاهایم سرد می شود و قفسه سینه ام که کوچک است شروع می کند به لرزیدن. بعد چیزهای قوی و آبکی محکم به من و پدرم می خورند و من خیره به خط صاف روبرویم و همینطور که نفسم تکان می خورد می گویم: بابا برگردیم. بابا ولی می خندد و نمی داند که من تا بحال خطی به صافی و دوری آنچه که اینک پیش رویم است، ندیده ام. او نمی داند که من فهمیده ام که چقدر کوچکم. خیسم. بقلش می کنم و دستم از روی شانه اش سر می خورد. حالا دیگر گلویم هم تکان می خورد. آب چشمهایم هم به راه می افتد و گریه به مشکلات آب دارم اضافه می شود. به حالت خواهش می گویم: برگردیم.

انگار که مرا نمی شنود. از او بیزارم. تنفر وجودم را فرا می گیرد. انگار کاری دارد که از من برایش مهمتر است. پاهایم را محکم به بدنش می زنم. آب نمی گذارد که لگدهایم جانانه باشند. مدام می گویم که برگردیم و پدرم بی مزگی می کند و شعر می خواند. نا امید در بقلش می چرخم و سرم را روی شانه اش می گذارم. دوریم. ای وای مادرم کجاست؟ چرا اینقدر از زمین دوریم؟ چرا همه کوچک شده اند. امید هم می میرد و نافم سفت می شود و درد می گیرد. صدایی از خودم در می آورم و می گویم: بابا.

با دو دست مرا از بدنش جدا می کند. من به او خیره شده ام. ناتوان و بی امید. منقبض. تکان های شکمم را نمی دانم که می فهمد یا نه؟ صورتش دارد می خندد و از من می خواهد که هیجان زدا باشم. مثل خودش! من تا مرگ حتی فاصله هم ندارم، هیجان کجاست؟ مرا در آب شل می کند و من تسلیم شده اما منقبض شوری آب را می چشم. سرفه می کنم. اوضاعم هیچ تعریفی ندارد. افتضاحم و خیس و سفت. پاهایم شل می شود و به بازی مرگبار پدرم تن می دهم. چندبار بالا و پایینم می کند و می گوید که برای مامانت دست تکان بده. عربده می کشم و همه جایم را تکان می دهم. کدامشان مامان است؟ شل و ول می خواهم که بازی زودتر تمام شود. به حرفم گوش می دهد. دوباره در بقلش هستم. سرم را روش شانه اش می گذارم. می چرخد. آرام بالا و پایین می رویم و این حکایت از بازگشت دارد.

سرم روی شانه خیس پدرم ماسیده. کادر کجی می بینم که کناره هایش از قطره های آب تار است. صورتم را آفتای می سوزاند و گوشه چشمم که به خورشید نزدیک تر است می خارد. پلکم سوز می زند و من به آب سبز خیره شده ام. نگاهم به خط افقی دور می افتد. دور بودن را می بینم. دستم را بالا می برم و به خیسیش نگاه می کنم. دستم را از خستگی ول می کنم. چیزی واردم شده. چیزی در برم گرفته. حوصله ندارم. خسته ام. به ساحل می رسیم و من خودم را می بینم که می دوم و از خودم دور می شوم

چند سالی از آ�
� روز گذشته. شبی می خوابم. خیابانی از خیابان های شهری است که در آن زندگی می کنیم. دو طرف خیابان درخت است و خیابان هم طولانی است. دلم می لرزد. ته خیابان سیاه است. موجی بلند، به بلندی کوه ها به سمت می می آید. موج سیاهی وحشی. من فرار می کنم.

شاگرد دبستان بعثتم. شب می خوابم که صبح بیاید. کنار دریا بازی می کنم. همه چیز تیره است. غروب است. موجهای سیاه ترسناک می آیند و ماسه های زیر پایم مرا به سمت دریا می کشند. پنجه هایم را در ماسه های خیس فرو می کنم. دست و پا می زنم. بلند می شوم و می دوم. همینکه فرار می کنم سرم را بر می گردانم و موجهای سیاه هنوز پشت سر من دارند دنبالم می کنم.

دانشجوی فوق لیسانس دانشگاه دلفتم. شبی می خوابم که صبح را از دست ندهم. یکی از پشت صدایم می کند. سرم را می چرخوانم. موج گلالودی زیر پایم می زند و بلندم می کند. آبش لجن شت نه آب. سرم از لجن بیرون است و فرو نمی روم. موج با سرعتش مرا سر کرده. همینطور بالا می رود و من موج های بلند دیگر را می بینم که سرعتشان غوغا می کند. بدنم منقبض است و فکر در سرم نمی چرخد. باد به صورتم می خورد. موج اوج می گیرد و من را تا کنار نرده ای می برد. به نرده چنگ می زنم و خودم را بین چند نفر دیگر می بینم. حواسم هست که دست خیسم را به سیم برقی که آنجاست نزنم. آدم ها از اینکه نجات پیدا کرده اند خوشحالند. بیدار می شوم و با خودم می گویم: شانس آوردم.

هویت به علاوه یک علامت سوال. این همه ی سوال من است. آغاز راه معلوم است و پایانش همچنان گنگ!راهی به دوری خط خیس افق و زمانی که نمی ایستد. زمانی که پدرم را بیادم می آورد. زمانی که مرا در آغوش می گیرد و با خود می برد. زمان که خاطره هایم را بایگانی می کند و مرا با بزرگتر از خودم ها و قویترها رو برو می کند. زمانی که برایم آواز می خواند و طعم غلو شده حقیقتی را به من می چشاند

هویت سوال من است و شاید جوابش جایی به دوری ساحل یا همان خط خیس باشد. می خواهم زودتر به سمت ساحل بچرخم، سرم را به جایی تکیه دهم و ببینم که چه شد که اینچنین شد. یاد شعر فرهاد می افتم: گرم و زنده،بر شنهای تابستان زندگی را،بدرود خواهم گفت،تا قاصد ميليون ها لبخند گردم، تابستان مرا در بر خواهد گرفت و دريا دلش را، خواهد گشود…زمان در من خواهد مرد و من در زمان، خواهم خفت…خدایش بیامرزاد

Advertisements

3 Responses to Entry for February 16, 2009

  1. saba ghasemizadeh says:

    شل کن آقا! شل کن

  2. کتایون says:

    بغض کردم آقا شهاب… چه قلم خوبی داری… همش دارم فکر می کنم که چی باعث شده که دنبال هویتت بگردی… ترس ؟ یعنی راستش نمی دونم این هویته چیه اصلا, اصلا وجود خارجی داره؟ یا خودت , خود شهابت و می خوای پیدا کنی؟ «تا گم نشود , پیدا نشود»

  3. Shahabchi says:

    . تا گم کشود پیدا نشود به شدت درسته. به نظر من هویت همزمان یک سوال فردی و بشریه. به فراخور شغلی و فردی و شخصی و خانوادگی و مهم تر از همه مرز و بومی سوال من شده و کلنجار اعتیاد آوریه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: