مرور می کنم

خنده ام می گیرد از خودم، آنگاه که نا امید می شوم. خنده ام می گیرد که عده ای، تنیدن بدنهای همشهریانشان با هم را دیده اند و هنوز نفهمیده اند که ملتی در آستانه استفراغ کردنشان است. تاسف می خورم از نادانی. از نادانی مشتی ریش و اسکناس و سردوشی. تاسف می خورم از سرطانی که اجتماعی را به خود گرفتار می کند. می دانم که این وضع علاج شدنی است اما نمی دانم که می شود نطفه این سرطان را با خلط و سرفه ای عظیم دفع کرد یا این جامعه را نیاز به آرامش بخش و مسکن و روانکاوی طولانی است؟ واضح آن است که حکومت ایران نه به واسطه خرد و شایستگی، که به دلیل مختل کردن روابط اجتماعی، بر کشور حکم می راند. نمی دانم که چه قدر زمان می برد تا این روابط مخشوش و آشفته میان مردم را بازسازی کرد. افتراق چنان همه چیز را به هم می ریزد که حتی در آشفتگی که می آفریند، حکومت کردن نادانان را هم شدنی و سهل می سازد. من اما امیدوارم

از نگاهی دیگر، جامعه ای را می بینم که گفته های بسیار دارد. داستان های بیشمار از روزمره اتفاقاتی که هر کدامشان ارزش بیان شدن و دیده شدن دارند. ملتی را می بینم که رابطه همیشگی اش با دنیای بیرون قطع شده و چون حبابی قصه هایش را درخود فرو می خورد. دوربین هایی که عطش ثبت کردن دارند و غبار رویشان را گرفته. داستان هایی که در خیابان ها بی هدف پرسه می زنند و دوربین های غبارگرفته در کنج اتاق ها را رویا می کنند. اتاق هایی را می شناسم که داستان هاشان را چون بغضی از لباسهای پهن شده در کفشان فرو می خورند. انسان هایی را دیده ام که برق دوستی چون اشکی گنبد چشمانشان را می پوشاند و آرزوهاشان را به دود سیگاری در هوا به رقص در می آورند. پسران هوشمند و دختران زیبا فکری که اندوه را به باد خنده می گیرند. رشته هایی را میان خودم و دوستانم می یابم که سمباده زمان برقشان انداخته و پوسیدن را بر نمی تابند

دوستانی دارم چون برگ نیلوفرهای آفریقایی هلیا. با کرکی نرم که تنشان را حفاظت می کند. تعلق دارم به جنبشی که از کودکی درونم بوده. تمایل دارم به ساختن و میل دارم به دوستی. به دیده های نگرانی که می پرسند: جنبش خوابیده؟ می گویم: قیلوله جنبش را به پایانش تعبیر نکنید. آرامیم و مصمم. و زمان از آن ماست. ما حقی بزرگ بر گردن تاریخ داریم و تغییر خواهد رسید. لبخند بزنیم و بخوانیم و بیاموزیم آنچه را که آینده از ما انتظار دارد. ما بی شک پیروزیم

به یاد می آورم روزهای دبستان را که میل به تغییر هر روز درونمان ریشه ای قوی تر می دواند. به دوستی هایی که در کنج دیواری، ناگفته ها را پچ پچ می کردند. آنروزها شروع جنبش سبز ما بود. نگران نباشید. جنبش یعنی ما، یعنی زندگی ما و بودن ما. معلم پرورشی ها و امتحان ها و زنگ تفریح ها را که خاطرتان هست؟ خاطره های مدرسه شروع جنبش ما بود. کجای این جنبش خوابیدنی است؟ همین الان دارم با -ابو- چت می کنم و چیزی گفت که محکوم به ثبت کردنش شدم. این پست رو با همین جمله تموم می کنم

ما محکومیم به موفقیت

Advertisements

2 Responses to مرور می کنم

  1. لاله says:

    شازده تصویرات عالی بود…و آخرش هم کاملا دراماتیک تموم کردیا
    ما می توانیم

  2. علیرضا says:

    عالی
    روابط مغشوش رو به نظرم کسی بازسازی نمی کنه…فوقش حقوق ملت تامین و مراقبت می شن و بقیه اش رو نگاه می کنیم ببینیم چی می شه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: