حالتان بد است

سلام آقایی که وبلاگم را فیلتر کردی

چند روز پیش با دوستانم دیدیم خانمی ایستاده و دارد برای بچه ها قصه می گوید. همه بچه ها هم با دهان باز داستانش را دنبال می کردند. من هم داشتم نگاه می کردم که حس کردم حجمی به پاهایم فشار می آورد. پسر بچه ای بود که در حین راه رفتن و کج کج خیره بودن به خانم قصه گو، به من بر خورد کرده بود و بی آنکه نگاه کند که ببیند این مانع چیست، داشت زور می زد که از من رد بشود. خودم را آرام کنار کشیدم که لذتش را قطع نکنم. او هم رفت بی آنکه بداند چرا و چگونه مانع را رد کرده است

حالا این داستان من و تو هم هست. حس می کنم که سرت را گذاشته ای روی شکمم و با تما قوا فشار می دهی که از توی دلم رد شوی. یقین دارم که گهگاه برایت سوال پیش می آید که چرا این ها نمی فهمند که باید کنار بروند؟ جوابت این است: تو آن بچه کوچک نیستی، قصه گویت هم داستان زیبایی نمی گوید. چرا باید از سر راهت کنار بروم؟ چرا راه تو از وسط شکم و مغز من باید رد بشود!؟ حالت خوب است؟

راستی!

دیدی این دفعه گنده لات هایتان جلوی طبیعت درآمده اند؟ طرح حمایت از خانواده! قانون را به گربه ماده ی کوچه تان بگویی ، سر به اتوبان می گذارد!

می خواهی برایتان کف بزنیم که چفیه دور گردن کوروش انداخته اید؟

می خواهید بگوییم نواب صفوی کاشف استامینوفن بود که شما خوشتان بیاید؟

جامعه نعش نیست که بشود از آن رد شد. جامعه زیاد است. جامعه از من و تو بزرگ تر و تواناتر است. این داستان همیشه بوده، هست و خواهد بود. چه در جامعه جیرجیرک ها و چه در جامعه ای که مای انسان، در آن زیست می کنیم

بد نیست در طول زندگی روزانه ات، گاهی درنگ کنی و خودت را ببینی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: