باد سوز دار، سوز باد دار

شازه از اساتید دیکته به دلیل عدم رعایت قوانین املایی پیشاپیش پوزشی نمی تلبد


عصر سرد. محمود و ژیلا، خوش تیپ و تمیز، دارن می رن مهمونی. ما چند نفری چپیدیم توی اتاق سیاوش. روی دیوارا پر از نوشته. همه چیز. از لیما و شیرین و اخوان ثالث و فحش و شجریان گرفته تا مصدق و طالقانی و متالیکا و پینک و سه تار و تنبک و سنتور و کتابخونه و گیتار شکسته ای که بابای سیاوش تو سرش خورد کرده بود و تخت و میز و ما. عرق خوری می کنیم تا دیروقت. تهش خسته و مست و گرم پامیشیم بریم خونه. سیاوش میاد که هوا بخوره. از پله ها میایم بالا و همه چیز سفیده. زمین و روی درختا. برف اومده
.
نوید از خوشحالی می پره و عربده می کشه. راه می ریم. هوا گرمه. زمین صافه. شهر خالی و مال ماست. می پیچیم توی خیابون پهن. جلومون به طرز اغراق شده ای سفید و نرم و تازست. نور زرد چراغا روی برف و خیابونی که یک طرفش خونه و درخته و یک طرفش شمشاد و دیوار آجری و بالا تنه لخت نوید. آواز می خونیم. درست و هماهنگ و غمگین و خندون. سیاوش روی برفا سر می خوره. آدم می بینیم زیاد. چاق سلامتی می کنیم با بعضی هاشون، با بعضی ها همراه می شیم، با بعضی ها وامیســیم و حرف می زنیم. همه جور دوست خیابونی و غیر خیابونی. دسته های ده-پونزده نفری. همه یا برف بازی و شرارت می کنن یا آروم و توی صلحی از کنار هم رد می شن. توی خیابون به سه تا دختر نخورده مست بر می خوریم. با هم بازی می کنیم و می خندیم به فاصله ای که بین ما کم و زیاد می شه. آخرش هم شماره رد و بدل می کنیم و توی راه برگشتن همدیگه رو مسخره می کنیم
.
شب ها و روزها در خیابان زندگی می شدند. ما زندگی شان می کردیم و نمی گذاشتیم زندگی، در کوچه های خلوت و تاریک و پراتفاق، بی هیچ نگاهی از کنارمان بگذرد و برود. ما به غریبه ها نگاه می کردیم تا دیگر غریبه نباشند حتی اگر دوست نیستند. دعواها می شد. از روستایی که به وسیله شهر محاصره شده بود می آمدند و دعوا می کردند. حد وسط هایی هم بودند که دوستی لابه لایشان پیدا می شد و دعوا با وساطت دوست ها حل می شد. زندگی کردن اعتیاد شده بود. راه رفتن و همیشه با هم بودن. رقابت و شوخی و تمسخر و اشتباه و دوستی و دعوا و  گریه و قهقهه و شهوت و عشق و پیتزا و بستنی یخی و قهوه و چای و دیزی و قلیان و همه چیز. همان داستان های مشترک نسل ما که خاطره ی من را به خاطره تو وصل می کند و هر داستان تو به داستانی از من می انجامد
.
اول دبیرستانم و هر روز کتابخونه می رم. کتاب فیزیک می برم میزارم جلوی صورتم . دوستش دارم ولی انگار که کار دیگری هست که باید انجام داد.  نگاهم روی میز و آدم ها و دیوار و کاغذ و خطی که می کشم می چرخه. بین سطح شیبدار و خط زمین، هاشور می زنم تا جایی که منحنی زاویه رو کشیدم. بعد داخل زاویه رو پر رنگ می کنم و گاهی وقت ها خودکار پس میده و زندگیم جوهری می شه. رفتم یک روزی،  قبل های امتحان هندسه، به کتاب دار گفتم یک کتاب داستانی خوب به من بده. پرل باک داد. اولین بار بود که قهرمان داستانم می مرد و داستان پیش می رفت. داستانش را داشتم زندگی می کردم که مُردم. خاک خوب
.
بهار. دم در کتابخونه. ملیح ترین دختری که در زندگیم دیده بودم از مقابلم رد شد و داخل کتابخونه رفت. چند دقیقه گذشت و ملیح ترین دختری که در زندگیم دیده بودم از پشتم گذشت و به اون دست خیابون رفت و پیجید به راست و جایی گم شد. من هر روز کتابخانه می رفتم و داستان می خوندم.  رو به در. دختر میومد و من از کنارش رد می شدم و سلول هام تبخیر می شدن. چند بار دنبالش راه می رم و هیچی نمی گم. و ما از اون محله می ریم
.
سوم دبیرستان. به سیاوش می گم که ظهر زودتر از مدرسه جیم کنه و بیاد دم مدرسه ما که با هم بریم. زنگمون نخورده سیاوش اونجاست و حیات یخ بسته و برفی. میـرم دم در و آروم می چرخم توی کوچه و با هم راه میفتیم. میـریم مقابل مدرسشون. میاد و ما هم سه-چهار متریش همین طور راه می ریم و سیاوش می گه برو و من نمیـرم. می خندیم و سیاوش فحش می ده و باز من نمیـرم. می خندیم. برو. باشه. نمیــرم! از کنار کتابخونه رد می شیم و تا خونه حیابون بیست و هشتم دنبالش میــریم  و من نمی رفتم و من نرفتم و تمام راه برگشت سیاوش فحش می داد و من می خندیدم. اسمش رفت روی دیوار اتاق سیاوش و چند وقت بعد هم زنگ زدیم به اشتباه با مادرش فرانسه حرف زدیم. باز به گند زدن های من خندیدیم.  بعدها که دیوار اتاق سیاوش رنگ شد، خاطره ش رو تعریف کردیم و بعدترها سیاوش گفت که ازدواج کرد و خندیدیم و سرما یاد سیاوش افتاد و یخ زدگی، یاد من
.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: