Track 3•Unknown Artist•Unknown Album•10/30/2009 09:22:27 AM

شده  از آن آخر هفته های پرحرف. دو انگشت که با چاقو چاک خورده اند و تاول یادگاری فـِر، روی دستم. ماهی دو-سه بار آشپزی می کنم توی یک بار که آخر هفته ها رستوران کوچولواش میزبان آدم های خوب است. غذا می پزم، با یورین و کِـلاس. میکسر برقی خراب بود و مجبور شدم سبزی ها رو با کارد خورد کنم. داشتم فکر می کردم که باید مراقب باشم که دستم را نبرم. مغزم داشت دونه دونه انگشت ها رو وارسی می کرد که یک انگشت از آن یکی دست گفت آخ. ده دقیقه بعد انگشت دوم آخ گفت. لیمو که می چکاندم و سیر که پوست می کردم تمام دستم جیغ می کشید و من که از زخم روی دست خوشم می آید، لذت آکنده به درد می بردم. شلوغ بود و همه چیز دیر شده بود. کـِلاس، با کفش رفته بود روی سینی بادمجون های کباب شده. نعناها را اشتباه ریخته بودیم توی تبولی و کوس کوس کمتر از آن چیزی بود که انتظار داشتیم.  مملکت داشتند سوپ و پیش غذا می خوردند و بی خبر از وضع ما دو تا. هنوز خود شام را آماده نکرده بودیم که هیچ، تازه خیره بودیم به دستور پخت که ای وای دیدی یادمان رفت فلان چیز را بخریم! یکی آمد توی آشپزخانه گفت ببخشید غذای وجِــتریَن هم دارید. عصبی برگشتیم و نگاه پسرک هندی کردیم و گفتیم همه غذاهای امروزمان گیاهی است. پسرک شروع کرد به پرسیدن و حرف زدن و ما دست پاچه و با عجله  هویج و سبزی خورد می کردیم. کـِلاس،  با جوراب توی آشپزخانه کوچک راه می رفت و به سیب زمینی ها فحش می داد. یکی از سیب زمینی ها رو دست بسته آورد جلوی من و گفت ببین! لعنتی نمی پزه! آخه چرا؟ من خوردم و گفتم ۵پنج دقیقه دیگه صبر می کنیم و اگه حاضر نشد می بریمش. کِـلاس یه چیزایی رو خورد می کنه و نگاهم می کنه و می خنده و می گه: شـِیت مَن ، وی ساک. من می خندم و می گم دِ پـُـتـِیــتوز ساک، ویر جاست لـِیــزی بَستاردز. می خندیم و کـِلاس داد می زنه شِت من. بـِـرِدز. در فـِر رو باز می کنه. بوی سوختگی محکم می زنه توی صورتمون. نونا هم سوختن

.

تا یازده شب ظرفا رو می شوریم و با لبخند نفری هفت یورو انعام اضافه رو می ذاریم توی جیبامون و می گیم که روزی که همه چیزش عجیبه، انعام دادن مردم هم عجیبه! راجع به فیلم و جنگ ایران و عراق و رژیمی که کِلاس گرفته و کثافتی که به آشپزخونه زدیم حرف می زنیم. همه چیزو می شوریم. نگاهمون که به هم میفته می خندیم. می گیم: وات دِ فاک. واتِ نایت. خدافظی می کنم و زیر بارون بر می گردم خونه . خسته می شینم و به لپ تاپ نگاه می کنم. زخمای روی دستمو می بینم و خوشم میاد. صبح با صدای بارون می خوابم

.

تفاوت ها به همه چیز و همه جای مغزمان سرایت می کنند. نمی خواهم فکرم را سریع ختم به نا امیدی و اَه و پوف کنم. نمی خواهم زور بزنم و امیدواری برای خودم بلغور کنم. می خواهم بفهمم چرا. پیمان و مارال می خوانند برایم که من شعرم، تو آوازی،  مرا ترانه کن. من کوچم، تو پروازی. مرا روانه کن. لبخند می نشیند در مغز استخوانم و به تجربه می گویم هر جا که راحت است برود بشیند و هر چه لازم داشت بگوید تا برایش مهیا کنم. من انسانی را که در کوله پشتی اش تجربه ها جا می گیرند، دوست دارم. تجربه های جاودانه و ماندنی.  تجربه حرف آخر را می زند و سازندگانش عزیزترین های زندگی من هستند. احساس می کنم که اتاقم را دوست دارم. به پوستر روی دیوار و جزیره پلاستیکی داخلش خیره می شم و می خوابم

.

Advertisements

One Response to Track 3•Unknown Artist•Unknown Album•10/30/2009 09:22:27 AM

  1. لاچو says:

    چقدر کسالت بار بود جهان اگر متفاوت نبودیم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: