آشپزداشی

دوباره همون عادت همیشگی برگشته. یه موزیک رو پنجاه بار گوش میدم. به خودم میام می بینم که دیرم شده و باید برم. لایتـزِ آرکایو رو میـذارم و لباس می پوشم. پامی شم مـیرم سرکارِ یک هفته در میونه دوست داشتنی. توی راه با محسن برمی خوریم به خوزه و زنش. محسن و خوزه با هم دست می دن و بعد از گپ کوتاه و خدافظی، محسن می پرسه اینا کجایی بودن؟ می گم مکزیکی. می گه اسمش چی بود؟ حسین؟ می خندیم. می گم بابا اسمش خوزه بود. می گه آها یه جوری گفت انگار که بگه حسین. به محسن می گم از نفوذش توی کریشنا آگاهی استفاده کنه بلکم دانشگاه این بورس کوفتی رو بده بهم. برام یه توضیحاتی می ده که می فهمم جزو اون دسته آدماییم که بهشون می گن لاشخور. همونایی که تا کارشون گیر می کنه یاد خدا میفتن‌. خودشون خدا ندارن، می رن سراغ خدای مردم، اونم نه خود خدا، سراغ موهبت چاق کنا که آقا قربونت این کار ما رو بگو درست کنن، ممنون می شیم

.

می رسم و یک راست می رم تو آشپزخونه. کـِلاس وایساده داره خمیر نون درست می کنه. با خودم می گم یا خدا،  باز این زد تو کار غذاهای عجیب قریب. دوباره همون داستان دو هفته پیش می شه. عقب می مونیم از همه چی. فلفل تندا رو خورد می کنم. انگشتام از شدت داغی جیغ می کشن. به کِـلاس می گم کاش این کتاب آشپزیه عکس غذاها رو داشت لااقل می فهمیدیم غذاهه باید این رنگی بشه یا نه. کِِـلاس جدن قاطی کرده. خمیرا چسبیدن به دستمال کاغذیـایی که لابه لاشون گذاشته. فحش می ده به زمین و زمون و یه دسته خمیر رو پرت می کنه توی سطل آشغال. می بینم اوضاع وخیمه و خودمو می زنم به اون راه. انگار که نمی بینمش. میاد می گه اوضاع باز شد مث دفعه پیش. شِت مَـن! خودم سرمو کردم تو کتاب که سر از رسیپی دربیارم. تا می رسم به مرحله دو،  قاطی می کنم که چیو باید دو قاشق ریخت؟ چیو سه قاشق؟ مغزی و تیغ همزن برقی رو گروه قبلی اشتباهی انداختن توی آشغالا و دیگه همزن نداریم. از اون خنگ بازیای مختص آدمای این نقطه دنیا! دل و روده همزن برقی رو آخه چطوری دور انداختن؟  تو دلم فحش می دم و دوباره رِسیپی رو فراموش می کنم. اون وسط معنی چندتا کلمه کلیدی رو هم نمی دونم و اوضاع وخیم تر می شه. کـِلاس هنوز داره فحش می ده و عرق می ریزه و یه چیزایی می گه که نمی فهمم. هر از چندی میاد سمت من و می گه اون …. رو که …. کردی، یکمشو بده من که …. کنم. توی اون خَـرتوخری، مهمترین کلمه های جمله هاشو نمی فهمم. واسه حفظ ظاهر می گم اوکی دوکی. دوباره میاد می گه : مَـن! وِر آر دِ بینـز؟ سرم تو رسیپیه می گم ریختمشون تو سالسا. جیغ می کشه. ریختی تو سالسا؟ می گم آره دیگه؟ می گه: مـَن! سالسا دیدنت هَـو بـیـنز! شِت! می گم چیو دقیقن خواستی؟ می گه: بـیـنز. می گم آها، نه! ذرتا رو ریختم تو سالسا. نفس عمیق می کشه و شکرگذار از اینکه بیـنز ها رو نریختم توی سالسا می ره خودش دنبالشون می گرده

.

دوباره دیر غذا می دیم به مردم. شانس می آریم که فقط ده نفر اومدن. بچه ها هم اومدن دارن غذا می خورن. می رم بیرون پیششون. می گن به به! دستت درد نکنه. خیلی خوب بود. به ویژه نون باگت و چیپسش. تا ده می مونم اونجا و همه چیزو می شوریم و می سابیم. میام خونه با انگشتایی که داد می زنن از داغی. برم جایی یا نرم جایی؟ نرم جایی. برم بخرم بیام خونه؟ نرم بخرم. کار دارم. یه دوش و ادامه زندگی. ترنج گوش می کنم. یادم باشه به سیاوش بگم که اینجا مصطفی رو دیدم. خوشحالم براش. برای خودمون. برای ما که آرایشگرمون از یه روز دیگه سر کار نیومد و بعد ۱۵ سال می بینیـش و می فهمی که دنبال رویاهاش رفته بوده. می پرسی ازش که به رویات رسیدی؟ می گه آره. آرایشگر دوران نوجوانیت الان یه آرتیسته اینور دنیا و مهمتر از همه اینکه شاده. چطور می شه براش خوشحال نباشم؟ دمش گرم

.

محسن از خواب شبونه پاشده. میاد پایین. میگم محسن فلفل قرمز خورد کردم نوک انگشتام می سوزه. می گه رفتی دسشویی خودتو با دست نشور اوضات از اینی که هـَس بدتر می شه. خدا این محسنُ از ما نگیره

.

Advertisements

3 Responses to آشپزداشی

  1. ایستاده بی چشم says:

    شازه سبکت داره جا می افته. مثل خورش قرمه سبزی یا هر خورش دیگری که توش چیتی بینز باید بریزی. از این که محل سگ به سانسورچی وبلاگت نذاشتی تو این متن بسیار راضی ام. رستگار باشی

  2. بوو ! says:

    آفرین آفرین به آشپز ! والی یادت رفت بگی که بعد از اون همه استرس ، تو و محسن چه بستنی ای خوردید ! به به! 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: