شاز آفرینی

خونوادگی رفتیم سفر. یه خونه ای حیاط دار و دو طبقه، با یه زیرزمین و دیوارای کرم رنگ و وسایل خونه و همه چیز. یه حوض آب توی زیرزمین بود که تا می رفتی سمتش قُـل قـُل می کرد. رفتیم پایین. تاریک بود از جنس فیلم های ترسناک. پله های صاف و بی وقفه با شیب تند و باریک. احساس کردم دارم به ته پله ها نزدیک می شم. برگشتم عقب رو دیدم. اون بالا نور از لای در می زد پایین. شده بود شبیه طرح روی جلد یه کتابی که بچگی داشتم. برگشتم برم پایین که دیدم حوض گرد نزدیکمه. یه پله رفتم پایین که از ترس پرت شدم عقب . آب حوض قل قل کرد. دویدم بالا

.

می رفتیم دستشویی. آب که می ریختیم کف دستشویی، تا یکم آب جمع می شد از وسط آب یه چیزی شروع می کرد به قل قل زدن. یه جور وحشیانه و ترسناکی. همه می گفتن لوله ها ایراد داره. رفتیم پای حوض توی حیاط. تا نزدیک می شدیم شروع می کرد به قُل زدن. رفتیم پایین، کنار حوض کف زیر زمین. با دوربین. من می گفتم که بابا نمی شه که الکی یه چیزی تا نزدیکش بشیم قل بزنه. بابام می گفت پس چیه؟ هیولاس؟ رفتیم پای حوض پایین. با ترس و لرز. شروع کرد به قل زدن. ما در نرفتیم. موندیم. قل زدنش بیشتر و بیشتر شد. همونجور وحشیانه . این بار وحشی تر. تمام آب قل می زد و بالا و پایین می شد و هم می خورد. نور فلاش خورد توی آب و عکسش با یه ته مایه قهوه ای افتاده بود توی صفحه دوربین دیجیتال. مامان اومد گفت ببین اون صورته رو تو هم می بینی؟ گفتم آره. گفت دوباره ازش عکس بگیر. برو جلو ببین چیه. نترس. خودش دوربین رو گرفت و رفت اونور حوض. آب دیوانه شده بود. توی خودش می چرخید. به خودش می پیچید و عصبی بود. جور دیگه ای نمی تونم تعریفش کنم. نور فلاش افتاد روی آب و یه حجمی توی آب به خودش پیچید و نیم تنه ای شبیه آدم اما آبکی بالا اومد و پیچ خورد تا روش افتاد به روی من. من دستش رو گرفتم. اومد جلو همینطور که قـل می زد. گفتم بیا بیرون. گفت ولم کن. گفتم تو کی هستی؟ بیا بیرون خب. گفت نه آقا جان ولم کن بذا برم. از من اصرار و از اون انکار که من آبم بابا. ولم کنید. خلاصه یکم که گذشت قیافش شد شبیه آدم. یه چهره آشنایی داشت. اومد بیرون و دوست من شد

.

قرارگذاشتیم که هربار صداش کردم بیاد. بی معرفتی نمی کرد و میومد. هربار که می گفتم: رضا. سروکلش در لحظه پیدا می شد. به بابام گفتم این رضا خیلی بامعرفته. از وقتی اومده من خیلی احساس دلگرمی می کنم. می شه روش حساب کرد. بابام گفت کدوم رضا؟ گفتم رضا دیگه. گفت نمی شناسم. گفتم بابا! یعنی چی؟ رضا هر روز میاد اینجا. این همه سرش برنامه داشتیم. تو می گی نمی شناسیش؟ گفت نه. صدا کردم: رضــــا! رضا اومد. سلام. چیه؟ دست دادیم با هم. یه دفه نگام به چشمای خیره بابام افتاد. انگار رضا رو نمی دید. پاشد با یه ناراحتی رفت توی آشپزخونه. یاد یه عالمه صحنه افتادم که من و رضا با هم داشتیم حرف می زدیم و بابام اونجا نشسته بوده و من فکر می کردم داره می بینه. نکنه رضا … ؟؟  نکنه من … ؟؟ بابا…بابا؟ تو الان هیچی نمی دیدی؟ رضا رو ندیدی اومد؟ قیافه ناراحت بابام تو هم پیچید و گفت نه پسرم. شام خوردی؟ یه لحظه فهمیدم چی شده. بعد یادم رفت دوباره. برگشتم توی اتاق. درو بستم. رضا رو صدا زدم. رضا اومد. نشستیم به حرف زدن

.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: