وقت دویدن است

نشسته بودم کنار کانال بزرگ آب. رو به درخت بیدمجنون و نیمکت زیرش، اونور کانال. باد ملایم و ماه کامل و آبرای از ماه نورگرفته تپل و زنده و غاز و قو و اردک و شلوارک و کوله پشتی و بطری آب. صدای مبهمی که صنعتی بود که انگار کامیونی دارد پشت سرت دور سی و نه فرمانه می زند. رفته بودم توی فکر و در اعماق وجود غوطه می خوردم که احساس کردم ذرات ریزی بدنم را لمس می کنند و مرا فرامی گیرند. تصویر روبرویم گاه کدر می شد از فروافتادن این ذرات گنگ. باخود می گفتم که این چه حالتی است که همچون که روی اسید باشی، تو را این گونه به محیط و طبیعت متصل می کناد. متعجب، خواستم تکانی بخورم که احساس ناتوانی کردم. به خودم آمدم و دیدم که کامیون در واقع مثالی نغز برای صدایی که می شنیدم نبوده بلکه واقعن خود کامیون بوده.  به ذرات نرمی که مرا فراگرفته بودند نگاه کردم ودیدم بله! کامیونی پشت سرم دور زده و مقدار عدیده ای کار روی سرم ریخته. و من الان اینچنیم که الان هستم

.

ممنون از شهردار شهر کوچکم و ممنون از شما که وقت گرانمایه تان را در اختیار من قرار دادید. با یک نماهنگ این برنامه رو به پایان می رسانیم. شاد و پیروز باشید. هوانیروز جمهوری اسلام وادُر

.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: