بیمار ایرانی

 

بسمه تعالی

 

سرکار خانم دکتر ………………….. ، احتراما

 

شرمنده ام که به جای اینکه خدمت برسم، نامه برایتان ارسال می کنم . طبق عرایض شما، برای طی روال طبیعی درمان می بایست ابتدا یک دوره هشت ساله گفتار درمانی رامی گذراندم. لذا متصور شدم که اگر بخواهم تا هشت سال دیگر صبر کنم، این بیماری حیف می شود و من و او در هم تمام می شویم

فکر می کنم که همه چیز ریشه در مغایرت خیال های دوران کودکی من دارد. یکی آن صحنه کنار جاده آمل است که یک روباه آمده بود به مرز جنگل و جاده. به هم خیره ماندیم برای چند لحظه و او برگشت و رفت و این برای همیشه یادم ماند. یک صحنه دیگر، آن روز است که باز توی جنگل بودیم و داشتیم نهار می خوردیم که گله اسب های وحشی از جلویمان دویدند و گذشتند و من  هاج و واج ، خیره شدم به آن صحنه رویایی و خاطره دیگر، دوست برادرم است که شهید شد و من خیره به عکس صورت متلاشی شده اش، ایستاده، خشک شدم. از یک طرف فرح دیبا را دوست دارم  و از طرف دیگر عاشق آن آقای بسیجی هستم که پشت سنگر، توی خیابان می ایستاد و من آرزو داشتم که بروم پشت کیسه های شنی و به تفنگش دست بزنم‌. خاتمی را دوست دارم. مهین جون را که می گوید سگ زرد، برادر شغال است هم دوست دارم.  کارم شده سعی صفا و مروه. دویدن بین فاصله هایی که پر کردنشان از من که یک نفرم ساخته نیست

خانم دکتر! این فاصله ها را فقط با یک جمعیت میلیونی می شود پر کرد. از دست شما هم کاری ساخته نیست

 

ارادتمند شما

بیمار ایرانی

 

.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: