از شاخه نیفتم

تنم گرم گرم شده. گرمایی که برای سر کردن یک زندگی شبانه لازم دارم را حس می کنم. چشمم پلکی می پراند و چنان که نور صبح، سوزن در چشمم می کند، این نور آزارم نمی دهد. دو پلک بعدی را هم می زنم تا کرم هایی که در خواب روی سرم تکان می خوردند و موهایم را کنار می زدند تا به مغزم برسند و برای بچه هایشان که دیشب خورده بودمشان غذایی دست و پا کنند را از سرم بیرون کنم. ترسم گرفته بود و یکی دوبار از ترس، توی خواب پلک زده بودم و تعادلم که داشت به هم می خورد را حفظ کرده بودم که مبادا از روی شاخه پرت نشوم. غاقوت هم از ترس من از خواب پریده بود. حالا همه چیز تمام شده و من می خواهم شبم را شروع کنم و یک چیزهایی برای خوردن پیدا کنم. ظهر که می خواستم بخوابم با خودم گفتم که یادم باشد زیر بغلم را شب که بیدار شدم لیس بزنم. غاقوت با چشم های زردش نگاهم می کند. زیر بغل او را هم لیس می زنم. صورت من از صورت او صاف تر است و راحت تر می توانم لیسش بزنم. غاقوت خیلی چغد خوبیست. جفت بهتر از او پیدا نمی کردم. تنها مشکلمان این است که به یک اندازه تعجب نمی کنیم. او مثل من از تعجب شاخ در نمی آورد و این گاهی رابطه مان را متزلزل می کند. ولی باز راضیم. یک جغد پس باید دلش به چه چیزی خوش باشد؟

.

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: