چنگ بر دل و پنجه درگیجگاه

 بالای سرت هواپیمایی آسمان را می شکافد. پشت سرش خط سفید زیپ مانندیست که با دور شدن هواپیما بسته و بعد هم محو می شود.  نخ هایی که سلول های تنشان را می شود دید روی نگاهت بازی می کنند و تو چشمت را چپ و راست می بری تا آنها همان وسط، در مرکز دیدت بمانند. مادر طبیعت برویت می خندد و تو آسمان را می بینی و می فهمی که ته ندارد. چشمت به درختی می افتد و نگاهش می کنی و می  گویی که این درخت عجب پنجه ای در خاک فرو برده و چه چنگی انداخته تا بماند برای این همه سال. و سوال می آید که همین حالا، برای بودنت در همین لحظه، پنجه در چه کشیده ای؟

.

چیزهایی در زندگی هست که با تنهایی سنخیت ندارند. مثل بعضی راه ها. یا بعضی تجربه ها. یا رسیدن به بعضی جواب ها. چیزهایی هست که بیش از یک مغز و دو مغز را باید خرجشان کرد. چیزهایی هست که باید  دورشان را گرفت که فرار نکنند مثل بعضی لحظه ها یا فکرها که اگر یک نفر باشی از یک گوشه مغزت می آیند و بین کلی تصویر و صدا وحرف ناپدید می شوند. گاهی باید دوتا بود، گاهی سه تا و گاهی هزارتا گاهی هم میلیون ها

.

عزیز که از دیدن صادق جا خورده بو گفت: صادق؟! تو اینجا چکار می کنی؟ صادق که با دیدن عزیز گل از گلش شکفته بود گفت: عزیز، اومدم مشکلاتمو حل کنم. صداق بلند شد، کیفشو برداشت و به راه خودش… ادامه داد

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: