ادب مرد به ز مسلک اوست

همین که می خوام ژست بااخلاقی بگیرم، ی صدایی می پیچه تو گوشم: تو یکی از اخلاق حرف نزن

Advertisements

تیمارستـها

زندگی من آکنده ب اعتیاده. از اعتیاد ب شیرکاکائو سرد صبح های پاییز دبیرستان تا اعتیاد ب لحظه ها. لحظه های ناب ک میان و میرن. خانوم دکتر میگه اسم مریضیم حواس پرتی پروانه ایه
.
غذا میارن. داد می زنم. یه چیز شبیه ب مدفوع! با حال بد میرم بیرون، دم در شلوغه. می پرسم چه خبره؟ می گن مراسم ترحیم پدر زهرا رهنورده. یکی می گه برو زیر تابوت رو بگیر. طفره میرم. تابوت روی دوشمه. آدم جلویی لیز می خوره. جسد از تابوت پرت میشه بیرون. متلاشی میشه. بالا میارم. بیدار میشم. عرق کرده و سرد. سرم سنگینه. دوباره با حالت تهوع می خوابم. فردا صبح از قرار جا می مونم. ب دروغی که باید بگم فکر می کنم

.

میرم می شینم جلوی یه خانم پیر. پا میشم کوله پشتی رو میذارم بین دوتا صندلی پشتی. برمی گردم سر جام. نگاش میکنم. خانومه نگام می کنه. میرم می شینم روی صندلی جلوی کوله پشتی. برمیگردم کوله پشتی رو نگا می کنم. پامیشم میذارمش روی پام. کوله پشتی جا نمیشه. کوله پشتی رو برمی گردونم ب اونور. زیپ جلوشو باز می کنم. تا دفترو پیدا می کنم میرسیم ب ایستگا. می خوام برم بیرون. کوله پشتی گیر می کنه ب در. یه وری پرت می شم توی پیاده رو

.

روش به پنجرست. با انگشتش لبه مانتوش رو اینور اونور می کنه. نفس عمیقش تبدیل به آه از ته دل میشه. کمتر از نصف صورتشو می بینم. میگه آقا من پیاده میشم. کیفشو در میاره، پول میده. دستمو می کنم توی جیبم. پول درمیارم و میدم به راننده. پشتش راه میرم. چرا اینجا پیاده شدم؟ برمی گردم کنار خیابون. دوباره تاکسی می گیرم

.

اعصاب ندارم. میرم می خوابم. بیدار میشم. اعصاب ندارم. نیست. شب بر می گرده، میریم بیرون. می شینیم رو بروی هم. حرف نمی زنیم. از هم تشکر می کنیم و برمی گردیم خونه هامون. اعصابم راحته. می خوابم

.

گیر میدم که بیا. میاد میشینه توی ماشین. شیش-هیچ می بازیم. بر میگردم. توی ماشین خوابیده. بیدارش می کنم. بر می گردیم

.

چند سال صبحا می بردم فوتبال. نمی شد که گل بزنم. یه بار عصر بردم فوتبال. توپ جلوم .بود، یکی گفت: پاس…پاس . پاس دادم. داشتم توپو نگا می کردم. همه گفتن: گـُــــل

.

لذتی که در بعضی اشتباه ها نهفتست

.

مطب دنج روانکاوم و فرود چشمام بعد از واکاوی یه حقیقت تلخ، روی پستان های خانم دکتر

.

بیژن مرد. سوار لامبورگینیم شدم و کیلومترها گریه گردم. کراوات هزار دلاریم توی باد بالا-پایین میشد. اوه

.

من الان چجوریم خانم دکتر؟ خانم دکتر جوابمو خیلی کوتاه میده. من میزنم زیر گریه. خانم دکتر می گه: وا … !!

.

زنگ زدم خانم دکتر. انقد که از منشیش متنفرم از شوهرش متنفر نیستم

.

فشار میاره به خودش که شمرده و آروم حرف بزنه. کلمه ها رو ناشیانه انتخاب می کنه. می فهمی چی تو مغزشه. نگاش میگه تو دیوونه ای. میگه می دونم عاشق خانم دکتری.می خواد بگه میدونه. من با نگام بهش میگم که تو فقط یه منشی دیپلمه ای. با دمپایی و جوراب سفید. پاشنه های پات ترک خورده. شبا باید واسه شوهرت غذا بپزی و جوراباشو بشوری. آباژور بهت نمیاد. مهتابی ام از سرت زیاده. ازت متنفرم. می خورمت … اوووووووااااااا

.

به خانم دکتر گفتم شما توی فیس بوک هستید؟ گفت: آره. گفتم: فیس بوک امنیت نداره. اسم-فامیلتونو کامل نذارید. اسمتونو بذارید، فامیلتونو بکنید ایرانی

.

به خانم دکتر میگم: به نظر شما مشایی رو باید جدی گرفت یا نه؟ خانم دکتر میگه: نمی دونم! پس سیاسی هم هستی!؟ میگم: خانم دکتر! شما مگه تو ایران زندگی نمی کنید؟ می خنده. میگه: ب مشایی ولی فکر نمی کنم

.

خانم دکتر گفت روانتو سپردی به تکنولوژی. تکنولوژی روان خواره. گفتم منظورتون از تکنولوژی چیه؟ گفت: مثلن همین فیس بوک. گفتم: فیس بوک مغز آدمو بزرگ می کنه. این خیلی واضحه. گفت: چیزایی که واضحن، فهمیدنشون سخت تره. گفتم: شما دارید تکنولوژی رو زیر سوال می برید. گفت: آره. گفتم: خوب وقتی سوال می کنید ازش فاصله بگیرید. گفت: که چی بشه؟ گفتم: که بتونید سوال کنید.گفت: فلسفی شدی؟

.

گفتم: کلن زیاد پای اینترنتم. گفت: همون وقتو می تونی بذاری واسه قدم زدن. گفتم: قدمم می زنم. گفت: ولی چشمات باد اینترنتی داره. گفتم: مشکلی باهاش ندارم. گفت: مشکلت همینه که فکر می کنی مشکلی باهاش نداری. گفتم: شما با تکنولوژی مشکل شخصی دارید. گفت: شخصی نیست. تاثیرشو توی آدما می بینم. گفتم: شما آدمایی که می بینید بیشترشون مریضاتونن. گفت: تو و بقیه مریض نیستید. گفتم: هر چی اسمشو می خواید بذارید. فضا سنگین شد

.

خانم دکتر گفت تو میترسیدی. گفتم از چی؟ گفت از اون. گفتم نه. گفت چه اصراری داری بگی نمی ترسیدی؟ گفتم: چون نمی ترسیدم. گفت چرا؟ گفتم: من وقتی می ترسم که فکر کنم یکی می خواد صاحبم بشه. گفت تو میل به بندگی داری؟ گفتم بندگی؟ گفت آره بندگی. گفتم نه ندارم. گفت داری. گفتم نه ندارم. گفت داری

.

گفتم: ندارم

.

گفت تو پافشاری می کنی. پرسیدم: شما پافشاری نمی کنید؟ گفت نه. من دارم از بیرون می بینم که تو پافشاری می کنی. گفتم ممکنه مرضم به پافشاری ربط داشته باشه ولی میل به بندگی ندارم. نمی ترسم. اصلن اونی که میگم ترس نیست. یه چیز دیگه ایه. گفت چیه؟ گفتم: پافشاری نیست

.

به خانم دکتر میگم از دعوای کودتاچیا خوشحالم در عین حال نگرانم. میگه آدم از محیطش جدا نیست. کودتاچیای بیرون که به جون هم میفتن، کودتاچیای درونم با هم دعواشون میشه. میگم: خامنه ای درونم آچمز شده. احمدی نژاد درونم سیگار میده دستم. آسیب میزنه. مجلس درونم یه مشت فکرن که مال من نیستن. می خوام شکستشون بدم. میگه میدی. میگم هزینه داره انگار. میگه هزینش اشکه. میگم: نه، بیشتره. میگه: اشک کم چیزی نیست. میگم: آره

.

میگه این یه مشکل شناختیه. میگم همه مشکلا شناختین. میگه نه درگیر کلمه نشو. میگم من درگیر کلمه هام. میگه توی کلمه ها درجا میزنی. میگم نه کلمه ها می شن جمله. جمله ها میشن آدم میشن واقعیت. میگه باشه ولی الان می خوام به چیزی که میگم فکر کنی. میگم شاید شما بهش بگین گوش کنه. افسارش دست من نیست. میگه: هست. میگم: نیست. میگه: هست. میگم: نیست

.

میگه: مثلن همین دنیای مجازی که همش توشی. میگم: خب؟! میگه: اونجا تو کی هستی؟ میگم: خودم. میگه به همین سادگی؟ از کجا مطمئنی؟ میگم چون منم که پاش میشینم. می خنده. میگه: پاش میشینی پس هستی؟ میگم: آره. میگه: چیزایی که دوست داری رو ساده می گیری. سوال که می کنم ازت طفره میری. میگم: من فیس بوکو دوست ندارم. میگه: حالشو که دوست داری! میگم آره. میگه چرا؟ میگم چون خودمو می بینم. میگه: تازه رفتیم سر اصل مطلب

.

رفتم توی پارک راه برم. مغز پیچه داشتم. راه رفتم. یه درخت قشنگ دیدم که تنش یه جایی پیچ خورده بود و رفته بود بالا. توی اون پیچ خوردگی یه سوراخ گرد بود. مرکز سوراخ بهم نگاه کرد. یه پرنده آبی کوچیک بود با نوک تیز و چشمای گرد. چشم تو چشم پرنده ریزه شدم. فهمیدم هر روز قراره بیام پیشش. از خانم دکتر بدم اومد

.

گفته بودم: بحث یه مغزیه که دادنش دست منو نمی دونم باهاش چکار کنم. گفته بود: آها …

.

به خانم دکتر م گم: من از یه چیزای بیخودی می ترسم. میگه مس چی؟ میگم: مس کرمان. میگه: متوجه نشدم. توضیح بده. میگم: مثلن یکی که توی قطار جلوم نشسته بود، یخدونش و جا گذاشت، رفت. من ترسیدم مبادا بمب گذار انتحاری باشه. گفت: خوابتو داری میگی؟ میگم: خانوم دکتر! حواستون پرته امروز؟ میگه: نه. انقدر گنگ نگو. بگو دقیقن ترست چیه؟ میگم از تاریکی می ترسم. میگه خوب اون خوابی که دیدی چه ربطی به تاریکی داشت؟ میگم ای بابا …

.

میگه باید ارتباطاتتو مدیریت کنی که ب این وضع نیفتی. میگم: وضعم ربطی ب ارتباطام نداره. میگه: می دونی تو چکار می کنی؟ میگم: آره. میگه: اگه می دونی پس اونکارو نکن. میگم: اون کاره منم. میگه: نه. تو اون کاره نیستی. تو اونی هستی که فکر می کنی اون کاره تویی. میگم: نه. میگه: این تویی.میگم: نه. میگه: آره

.

میرم توی پارک راه میرم. پای درختم می شینم. پرنده کوچیکه توی سوراخش نیست. درختم بدون اون بی معناست. می شینم. ولی نمیاد. یه پر از شکوفه های درختو می کنم میذارم توی سوراخ. تو دلم میگم: آمدم، نبودی. برمیگردم خونه. نیمرو می خورم. هر لقمه ای که درست می کنم یه صدایی می پیچه توی مغزم. نه نه نه نه

.

سرم پایین بود. دوتا کفش اومدن دم نیمکت روبرویی. گفتم یه میانساله. کفشای کارمندی. جوراب ۱۰۰۰ تومنی.نیمه تپل. سرمو آوردم بالا. لاغر بود. یه پیراهن پوشیده بود با یه لباس چهارخونه کثیف و پاره روش. جور نبود یه چیزی. چارخونه آبی با دکمه باز روی پیراهن تمیز! چش تو چشش شدم. نگاه کرد سمت راستش با لبخند جوری که داره به یکی نشونم میده. یه کاسکو روی شونش بود. با کاسکو حرف میزد. پاشدم رفتم سمت درختم پیش پرنده کوچیکه. که نبود

.

خانم دکتر گفت چرا باید مراقبش باشی؟ من گفتم: چون می خوام باشم. گفت: میگی گفته مراقبم باش. گفتم: آره. گفت: اگه مراقبشی چرا میاد میگه مراقبم باش؟ گفتم: حتمن مراقبش نیستم. گفت: چرا؟ گفتم: خودش باید مراقب خودش باشه. گفت: بالاخره چی؟ گفتم: مراقبم که مراقب خودش باشه. گفت: کی مراقب تو باشه؟ گفتم: خودم. پرسید: هستی؟ گفتم: نه. گفت: چرا؟ گفتم: گفتم که

.

میرم کنار درختم. شروع می کنم درختو با اسکاچ می شورم. میاد میگه بیا غذا آوردم. میگه خسته نیس. غذا رو میذاره یه گوشه و میره سرکارش. هنوز تموم نشده. میگه می خواد تمام سقفو کار کنه. نقش یه برگ از شکوفه ایه که براش کندم. همه جا رو داره پر می کنه با اون. من میرم می شینم دم سوراخ. بیرونو نگاه می کنم. صدای تق تق نوکش میاد. بیرون عجیبه. بیدار میشم یهو. خوابو می نویسم

.

خوابم نمی بره. پرنده ها به خاطر ساختار نوکشون نمی تونن بخندن. یعنی پرنده من که تو خوابمم بود نمی خندید ولی هم اون خوشحال بود هم من. نمی خنده؟ نمی تونه بخنده؟ مگه میشه؟ نه! اون اصن وجودش خندس. وجودش برای اینه که لبخند بزنه! نه! اون اصن لبخند طبیعته! اوخ اوخ! اون پرنده کوچیکه خود لبخنده … وای وای وای

.

تقصیر خودش بود. تقصیر من نبود. گفتم ما. گفت: بگو من. گفتم: شما هم همینطورید. همه آدما همینن. گفت: من و تو با هم فرق داریم. از طرف خودت حرف بزن. گفتم: این حرفتون توهین آمیزه. گفت: اصن می فهمی دارم چی میگم؟ من گفتم آره. ولی اون باید می گفت

.

با کفشش بازی می کرد. من حرف میزدم. گفت: دوست خوب مهمه. می بینی خودتم همش از دوستات نقل قول میکنی؟ گفتم: آره. من دوست خوب ندارم ولی. گفت: راجع به روستات قضاوتی ندارم ولی ببین چقدر عناصر مهمین تو زندگیت. انتخابشون می کنی یا آدما بی حساب-کتاب میان و میرن؟ گفتم: بی حساب-کتاب. گفت: یه روز انتخاب می کنی. گفتم: رو چه حسابی؟ گفت: می خوام بدونم. گفتم: منم

.

دوباره نشست روی مبل. یه جور راحتی لم داد. با خودکارش میزد به میزش. گفت: تو دلت می خواد تو راه باشی. تو ی داستانات از هدفات حرف نمی زنی. همش از تجربه های توی راه میگی. گفتم: جدن؟ گفت: من به عنوان شنونده اینو راحت می فهمم. گفتم: من خودم نمی فهمم ولی. گفت: به خودت فکر می کنی ولی همش به چیزای تکراری فکر می کنی. واسه همین یه جاهایی از خودتو کشف نکردی! گفتم: کشف نداره. گفت: حرف بیخودم زیاد میزنی

.

ببین! به من نگو اون چی میگه. بگو تو چی میگی؟ گفتم: نمی دونم. مغزم بهم ریختس. همینطور میگم شاید یه چیزی ازش در بیاد. گفت: فکرا اگه هم نخورن ته می گیرن. گفتم: شاید واسه همینه تدیگ دوست دارم. گفت: ته دیگ توی نسل من زیاده. گفتم: منظورم آدمای بی ریخت نیستا. گفت: هه هه، می دونم. به نسل من می گن نسل سوخته. گفتم: من فکر می کردم به نسل من می گن نسل سوخته. پرسیدم: سفر زیاد میرید؟ گفت: نه. گفتم: آره مث اینکه سوختید. خندید!!

.

گفت من دارم میرم شهر کتاب، اگه می خوای دو تا بگیرم تو هم بخونش.گفتم می تونم بیام؟ گفت: آره. یکم معطل میشی. گفتم ایراد نداره. سوار ماشینش که شد، اول کفشاشو عوض کرد. گفت: ببخشید ماشینم شبیه سطل زبالس. گفتم: بگن مال یه خانم دکتره که میره مطب و میاد، کسی باور نمی کنه. گفت آره، راه نداره. پرسیدم این مال دخترتونه؟ گفت آره. گفتم روانشو تحلیل می کنید؟ گفت نه. بزرگ شه خودش میره پیش روانکاو، چقلیمو می کنه. خندیدم

.

با جمعیت راه میرم با لباس نمدی می گه داریم میریم جنگ می خوام در برم میرم زیر یه پل اسلحمو عوض می کنم کارد برمیدارم جلوم صف بستن و پا می کوبن زمین توی استادیوم وسط چمن. پرنده کوچیکه میگه فردا امتحان داری جوابا رو نمی دونم ورقه رو از زیر دستم می کشه: وقتت تموم شد لیوان یه بار مصرفو له می کنم تشنمه هنوز جلوی ساختمون آبی شیشه ای تو خیابون آزادی ام بازم لخت. تنها. بیدار میشم. عرق کرده. میام فیس بوک

.

تو خیابون. اولین بار تو صورتش بهمن جوج فوت کردم. بعد که افتاد تو جوب دستشو گرفتم. بعد که داشت میرسوندم گفت روانکاوه. گفتم روانم بهم ریخته. گفت اگه می خوای بیا حرف بزنیم. الان یه ساله که حرف می زنیم

.

گفته بود از سیاست بیزاره. ازش پرسیدم که پس چرا همشو رفتید؟ گفت: رفتم لای مردم. گفتم توی اتوبوسم میشه رفت لای مردم! گفت: اون صحنه ها اوج همه چیزایی بود که تاحالا تجربه کرده بودم. میرفتم که بین آدما گم شم. گفت: تا قبلش هر آدمی برام یک نفر بود. همیشه خودمو با روان یه نفر طرف می دونستم، بهشون می گفتم: بسه! فقط از خودت بگو. الان گوش میدم.گفت: یه آدم یه نفر نیست. گفتم: آدما چند نفرن؟ گفت: آره

.

گفت:میگم فیس بوک اعتیادآوره دلیل دارم. گفتم:دلیل نمی خوام. گفت:سیگاره اونی که بهش اعتیاد داری نیست، اون فرار کردنه اعتیاده. گفتم:فیس بوک همون لحظه ها رو یه جور دیگه می سازه. گفت:فیس بوک اونی که میگی هست، اعتیاد به خودتم هست. اعتیاد به هویت. از جنس روی دیوار غار نقاشی کردنه. گفتم:فقط این نیست. گفت:آره. خودای جدیدشو پیدا می کنه. گفتم: خدا؟ گفت:نه! خود!…خوداشو. موقع خدافظی گفت:می سپارمت به خودات

.

.

زنگ زد پرسید سر از لپ تاپ درمیاری؟ گفتم: ینی چی؟ گفت می خوام یه لپ تاپ بخرم. گفتم آره. گفت وقت داری بیایم دنبالت بریم لپ تاپ ببینیم؟ گفتم آره. گفت پنجشنبه خوبه برات؟ گفتم آره. گفت عصر؟ گفتم آره. گفت: طرفای پنج و شیش خوبه؟ گفتم آره. گفت پس میایم دنبالت. آدرس دادم. بعد زنگ زدم به نوربخش گفتم من یه کاری برام پیش اومده، پنجشنبه نمیام. گفت باشه

.

گفتم: همه تلاش ایشون اینه که من قبول کنم ذوب در ولایت تکنولوژی شدم. گفت: میخ تکنولوزی رفته تو تایرش. چقدم که قبول می کنه، تکنولوژی زمختش کرده. گفتم: بابا نمی تونید راجع به هویت آدم حرف بزنید وقتی با تکنولوژی لج کردید. گفت تکنولوژی هویت آدمو تهدید می کنه. امید گفت: تو هنوز پی به رگ آخوندیش نبردی؟ گفتم: چرا ولی میگم کلاسیک که یکم محترمانه تره. گفت: جفتتون ساندیس خور تکنولوژید

.

اعضا بدن من: دست، پا، شکم، تناسلی، سر، گردن، انگشت، لپ تاپ، عینک، موبایل و غیره

.

میگه: بیین! شاید خوشحال نشی که اینو بشنوی، ولی تو آدم بدیهی هستی

.

دستام درازن و باریک و پاهام کوتاس. زبونم درازه و مغزم سرده. میگه بشین روی صندلی. یه پارچه میندازه روم و پشت گردنم گره می زنه. با دیوار سی سانتی بیشتر فاصله ندارم. دیوار شیری رنگی که هیچی نیست. بالای جمجمه گرم میشه. با سمباده ریز شروع کرده. . کف سمباده رو بهم نشون میده. پودر استخونی رنگ.

.

رگای شقیقم زده بود بیرون. تا زیر گردنم داغ بود. گرد استخون روی شونه ها و پاهام. هیچی عجیب نبود. گفت الان می خوام سردش کنم. گفتم: خب. کف سرم یخ زد

.

یه روزی میاد که اگه ب یکی برسی بپرسی: ببخشید، چپ برم یا راست؟ می خنده. چیزی نیست که کم بشه. همه چی زیاد میشه. دعوای کره چپ و راست مغز هم. باید دونه دونه سلولای مغزتو با هم آشتی بدی

.

میگه چیه؟ دپرسه؟ میگم نه اتفاق تو زندگیش نمیفته. میگه: اتفاق؟ میگم: اتفاق همونیه که سهم توه، عمر توه، طلاقش نمیدی

.

امنیت براش یه اتاق دو در سه بود، یه پرده کلفت روی پنجره، یه در با یه قفل و یه کلید که از طرف داخل اتاق، آماده چرخیدنه. آزادی براش یه قفله که به یه میله زده شده و کلیدشو با یکی نصف کرده و بلعیده. تعادل براش یه مفهوم گنگه. تعادل نمی دونه چیه. ازش بپرسی، میگه: تعادل؟ ه ممم بعد هم موضوعو عوض می کنه

.

آدما حاملن. میگم: آره بابا. میگه: نه منظورم حامله نیس. حامل پیامن. بعد من همینکه دارم میرم توی آشپزخونه بش میگم: هرکسی یه پیامی داره. میگه: حرف از این کلی تر بلد نبودی بزنی؟ میگم: کره خرو نگا! میگه: ببین! کلن اصن اینکه تو چی فکر می کنی مهم نیست. اینکه تو چی فکر می کنی مهم نیست. همین بودنت یه پیامی داره. بعد من خشکم میزنه. میگه: حالا خیلی چیز خاصی ام نگفتم. میگم: یه دقه خفه شو …

.

میگه: ا … ویدئو هم داره این!؟ میگم: آره، خیلی خوبه. نگا می کنه. بعد می خنده: هه هه

.

میگه طرف دراگ زده از طبقه سوم پریده پایین. میگم تفریحی پریده یا جدی؟ میگه: جدی. زنگ زده به مامانش، گفته هیچ دلیلی واسه زنده موندن ندارم. مامانش گفته خیله خب، حالا شلوغش نکن، برو بخواب. دوس پسرشم خسته بوده رفته خونه. اینم پریده دیگه. میگم: ما چرا نپریدیم؟ میگه: آخه ما وقتی دپ میزدیم همو بغل می کردیم. اینا اون چسبه رو ندارن.سوال میاد تو مخم که چه کسی چسب مرا جابجا کرد؟

.

بعضیا هستن که خیلی براشون مهم نیست تو چی هستی. برای اونا تو اونی هستی که خودشون فکر می کنن. این حق رو هم بهت نمیدن که از تصور اونا تخطی کنی. کلن تو حقی نداری. خیلی هم بیراه نیست! وقتی تصویرت رفت تو مخ یکی دیگه، دیگه تصویره مال اوناست نه مال تو. تویی که باید باهاش کنار بیای

.

دوم راهنمایی. در باز میشه و معلم پرورشی با یه حاج آقا وارد میشن و میگن که می خوان در مورد مسئله ای با بچه ها صحبت کنن: هر مرد یک کیسه پر از منی داره. در صورت استمناء، محتویات کیسه تخلیه و مرد مختوع النسل میشه. در اثر استمرار، کف دست ها چروک و کرک هایی روی کف دست رشد میکنه. همه مضطرب و مخفیانه به کف دست هاشون نگاه می کنن و میانگین ضربان قلب کلاس بالا میره. ناهنجاری های جنسی خداحافظی می کنن و از کلاس میرن بیرون

.

من خواهان خوشحالی شما دوستان عزیزم هستم. خوشحال نیستید؟ برای اینکه خوشحال باشید، خودمو می کشم. شاید یه تکونی بخورید

.

هورت آخر چاییمو که می خوام بکشم، یه دُم پشمالو میره توی دهنم. می پرسم: شما؟ میگه: سیاست هستم

.

دارم حرف می زنم، میگه از حرفات معلومه که کروبی چی بودی! میگم: ببین! قشنگم! اون فوتباله که حتمن باید طرفدار یکی باشی. بکش بیرون

.

مغزم ویروسیه. آدم زیاد دوست دارم. مغز به مغز می کنم با آدما. اولا خبر نداشتم و شور حسینی ورم داشته بود، هر فایلی رو که می دادن، اینستال می کردم تو مغزم. ویروسی شدم. فایل ویروسیا رفت لای فایلای خودم. دیگه نفهمیدم کدوم مال بقیس کدوم مال منه. ویروسای بقیه شد مریضیای من. مغزو نمیشه فورمت کرد. یه مریضیایی دارم که مال خودم نیست. خیلی بده ویروس یکی دیگه مغزتو بهم بریزه. روانکاو و رفیق خوبم دیگه کاری از دستش برنمیاد

.

یه رگ پر شده از خون. روی شقیقه. خون دور یه حبه سلول رو گرفته. یه جایی منقبضه. ده تا فکر به هم گره خوردن. نورونا تلاش می کنن. احساس ها اول اشتباهن و بعد همه چیز گنگ میشه. سه روز می گذره. من دور خودم می چرخم. حرف می زنم. سکوت می کنم. وقت می کشم. می خوابم. سر درد می گیرم. بیدار می شم. گره باز شده. سکوت مغزی. خلاء مطلق. معلوم نیست چی بوده ولی فکرا به خورد هم رفتن. بدنم درد می کنه. مغز آرومه. منتظر می مونم

.

یه موقعی هست که حتی آب هم آدمو تشنه تر می کنه. یه وقتایی هیچ چیز، کاری که باید بکنه رو انجام نمی ده. هیچ کلمه ای یه حقیقت رو نمی تونه با خودش حمل کنه. یه وقتایی باید نشست و صبر کرد. یه وقتایی باید پذیرفت. می شینی. می پذیری. سکوت میشه. شقیقه هات منقبض میشن. روی سینه آدم سنگین میشه. می فهمی که نمی تونی فردا رو هم اینطور بگذرونی. من می شینم. به جایی که هستم و به زمان اعتماد می کنم. و سکوت می کنم

.

پایان.

.

چون بدترین اتفاق اینه که آدم از خودش شکست بخوره. دارم حواسمو جم می کنم که ی وقت از خودم نارو نخورم
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: