این دو پنجره

 در زندگی یک انسان، پنجره هایی هستند که مثل دریچه هایی نگاه آدمی را به نقطه ای می دوزند و او را از انزوای راحتش به در می آورند و به گوشه ای از دنیا کوک می زنند. این دو پنجره با من چنان می کنند که همه اتفاق ها و تجربه ها نکرده اند. این دو پنجره مرا با زمین پیوند داده اند و شاخ هایم را به شاخ های زندگی گوریده اند

.

 در زندگی پنجره هایی هست که دیدنشان با ندیدنشان تفاوتی در کیفیت زیستن یک انسان بوجود نمی آورد

.

در زندگی، چیزهایی هستند که استعاره ای از تمام دانسته ها و ندانسته های یک انسانند. نگریستن به آن ها و تصور نبودن تصویرشان، درآمد گریستن است. در زندگی سوال هایی هست که پیچیدگی شان را تنها سادگی یک تصویر می تواند بیان کند و همان است که در خاطر آدم ماندنی اش می کند و فکرش، حواس از سر می پراند. در طول زندگی، انسان زمان هایی را تجربه می کند که داستان ها و معنی ها و سوال ها و خنده ها وحس ها و خاطره های روزها و شب هایش لای تار و پود و در پیچاپیچ سلول های خاکستری گم می شود. و آن می شود که مغز من همه چیز را در شکل این دو پنجره می بیند و برایم بازگو می کند، و بی آنکه چیزی بگوید، از رفاقت ها ودعواها و سوال های بی جواب و جواب های بی سوال، مستطیل های روشنی می سازد که هر بار نگاه کردن به آن ها لبخند به روی لبم می آورد و چیزهایی را درونم می تراشد

Advertisements

نقدی بر آمرزیده شدن

چه کسی چه کسی رو بیامرزه؟ کی باید کیو ببخشه؟

هر کی مقصره باید خودش به پای خودش و به زبون خوش بره

وقتی مقصر معلوم باشه

تکلیف هم مشخصه

به زبون خوش

بالاخره که رفتنی ای

برای چی دست و پا می زنی؟

سوال ساده ای که از تو باید پرسید اینه که :

چه مرگته؟

بگو

.

زندگی را می شود فراموش کرد. و این اتفاق برای خیلی ها می افتد. از سختی ها آدم آژرده می شود و خسته می شود و بی خیال می شود. این خدر ازد. و این ادواق می اودد. دژمن بداند .ند ند ند د

.

وقتی یک اتفاقی می افتد و به ویژه اگر جنبه دلخراشی داشته باشد، خوب است که به آن بی توجه نمی مانیم

اما اینکه صحنه های دلخراش و زهردار را مدام به هم یادآوری کنیم

هم توهین به شعور دیگریست و هم آزار دهنده

هر کس برای خودش مکانیزم درد کشی شخصی دارد و اینکه پا از خبر رسانی فراتر می گذاریم و خبررسانی سوزنی و نمک-روی-زخمی می کنیم

نوعی پا در حریم شخصی دیگران نهادن است

و درست نیست

.

 من واقعن به مورچه سلام می کنم. مورچه ها هر روز کاری را که فکر می کنند باید بکنند انجام می دهند. حیوان ها از آدم ها اعتقاداتشان قوی تر است و ایمان و پایبندیشان به زندگی از خیلی انسان ها بالاتر است

.

انفجاری که در ساعت پنج و بیست دقیقه صبح، مرا لرزاند

دیدی بعضی از خیابونا یا خونه هایی که توی خواب آدم میان یه تاریخچه ای برای آدم دارن. یه محله خیالی که شاید چندباری خوابات توش اتفاق افتاده. خلاصه اینکه یه محله ایه توی کلان شهری که ساکنشم، با سربالایی های تند و کوچه هاب باریک. جایی که شهرم میرسه به کوه. یه بار قبلتر که خواب کوه رفتن دیده بودم از اونجا رد شدم.  الانم رفته بودم پیاده روی.  با پدرم رفته بودم سگمو ببرم بیرون. داشتم به بابا می گفتم که سگ داشتن برام یه تجربه سنگینه. اینو که گفتم تاییدم کرد انگار که می دونه چی می خوام بگم. گفت آره و چیزی گفت که راجع به خودش و اتفاقن در مورد منم صدق می کرد. من چون منظورم اصلن منظورم اون نبود بروی خودم نیاوردم. می خواستم بگم خیلی عاطفی بهش نزدیک میشم. به سگم که بازیگوش بود و علاقه، در نهایت خودش بین من و اون جاری

.

یه ماشینی دوبله پارک بود و خیابونو بسته بود. با یه موتوری که از مقابل اومده بود گیر کردیم توی تنگی راهی که بین ماشین و جدول بود. باید ازش رد می شدیم. ما هم لای درز بین ماشین و موتور بودیم. سگ کوچولوی من شروع کرد به پارس کردن. موتوریه یه سگی داشت که توی نگاه اول من تمساح بود و بعد یه سگ بزرگ شد. یه چیزی بین ما رد و بدل شد و منم با یه اعتماد کاذبی به سگ غول یارو که بلند برای سگم پارس می کرد گفتم: خوب برو بگیرش اگه می تونی. یهو سگش گذاشت دنبال سگ کوچولوی من . من هاج و واج و ترسیده به یارو گفتم چرا سگتو باز کردی؟ سگش برگشت، با یه حالی از قدرت، سگ من توی دهنش. سگم زخم شده بود و از ترس شبیه جوجه شده بود. طرف من نمیومد. نه پارس می کرد، نه دیگه سگ بود. یه چیز فرتوتی  که از ترس و بی اعتمادی به من،  تبدیل به یه جوجه سگ گرد و سفید و لرزون و افسرده شده بود و من از ناراحتی دیدنش منفجر شدم و از صدای انفجارم، بیدار

.

گل محمد

چه راه دور بي پايان!
چه پاي لنگ!
نفس با خستگي در جنگ
من با خويش
پا با سنگ!
چه راه دور
چه پاي لنگ!
.

 پشت سرش راه می رفتیم. شب. تاریک. پارس سگ. بطری پلاستیکی توی دستشو سر می کشید. ترکیب الکل طبی و آب آلبالو. صدای آواز بلندش می پیچید لای کوه های درکه. همه جا می خوند. توی خیابون انقلاب که راه می رفت تا توی تالار خفاش های غار رودافشان: اول دلم را صفا داد، آیینه ام را جلا داد     آخر به باد فنا داد، عشق تو خاکستر من. کتری نقلی و زردشو توی یه سوراخ لای ریشه های یه درختی، کنار رودخونه می ذاشت. صبح ها میومد تهران کار می کرد و شب ها با کوله پشتی و ریش و سبیلش برمی گشت کنار رودخونه می خوابید. خونه نداشت، اما چادر داشت و یه دفترچه و نقاشی می کرد و حروف رو دور صفحه ها می چرخوند با دستخطی که سوغاتی کودکی هاش بود. صبح بیدار میشد و با شورت مامان دوزش، لخت، هیکل استخونیشو ول می کرد توی آب سرد

.

 گل محمد در قوچان به دست کسی کشته شد. قاتلش پول بود و بی فرهنگی و فراموشی. قتـلش اما کاش تلنگری بزند به مطبوعاتچی ها، به گالری دارها، گالری بازها و اهل فرهنگ و هنر و به اسم و رسم دارها. تلنگری به همه مایی که می توانیم به دیگرانی که سرشان به تنشان می ارزد و هنر زنده ماندن و کار کردن و سادگی می دانند کمک کنیم، ولی نمی کنیم. مادام که ما مشغولیم به ستایش پیچیدگی و غرقیم در فراموشکاری، ساده ها باز هم کشته خواهند شد. ساده هایی مثل گل محمد

.

سلام. منم، گلـمحمد. گلـمحمد خداوردی زاده. کارتونیست، تصویرساز، هنرمند. ساکن کوه، خانه دوستانم، غار رودافشان، خیابان، قوچان. به قتل رسیدم. به همین سادگی. حالا که مـُردم، طبق سنت، کارهایم را چاپ کنید. برایم نمایشگاه بگذارید و زنده ها و به کنج رفته ها را فراموش کنید

.
روحت رودافشان

ستون یک . روز اول

تازه برگشته ام اول داستان. نظم، وجود خارجی ندارد و تمرکز چیزیست گم شده در لحظه لحظه روزهایی که می گذرانم. چیزهایی هست که مرا می خورند. جنس شان بسیار متفاوت است از زخم هایی که روح او را می خورد. فرق اولشان این است که زخم های او، بودند و این چیزهایی که من می گویم، نبودشان روحم را می جود و واز گوش هایم چیزی مثل گوشت کوبیده بیرون می آید که ظاهرش بودن یک انسان را تلاقی می کند و درونش روحیست کوبیده شده و چلانده ای از پیاز و عشق و درد

مهناز از بوشهر

.

اگر امیدی نباشد که من برای به وقوع پیوستنش کاری بکنم، اوضاع زندگی ام به هم می ریزد. اگر بپرسید که تو چه کسی هستی؟ من حرفی از خودم ندارم بزنم چون ایده ای از خودم و موجودی به نام من ندارم. و دانشم درباره خودم همانقدر است که درباره مارمولک های کنار یکی از همین رودخانه هایی که مستندها نشانشان می دهند. این بین، ولی چیزی هست که برایم اشتیاق می زاید. مثل همه انسان ها. مثل همه دلیل هایی که انسان ها برای بودنشان می یابند. مثل بچه ها که برای پدر و مادرشان اشتیاق و دلیل های زیادی برای زندگی می سازند و سرگرم زندگی شان می کنند

نادر از تنکابن

.

یکی نداند فکر می کند دارم از فرصت انتخابات برای آگاه سازی و توسعه شبکه های مجازی استفاده می کنم

آشفته از زنجان

.

چند ماه پیش، سوار ماشینم که شدم، تا خواستم به خودم بیایم، بمب مغناطیسی ترکید. پرسش من این است که چه کسی مسوول امنیت این کشور است؟ موسوی و آمریکا و انگلیس مرا به خیابان فرانخوانده بودند که مسوولیتم با آن ها باشد! داشتم زندگی ام را می کردم که بمب ترکید و من مردم. کدام بی پدری مرا کشت؟

آدم عادی از ایران

.

نامه رو از توی جیب کتش درمیاره و میده به آقایی که توی اتاقک نشسته. بقیه معلم ها هم دارن دو تا دو تا با هم حرف می زنن و درهمون حین سوال های بچه ها رو هم جواب میدن. بچه ها هم ساکت تر ازمعمول، یا چندتایی صحبت می کنن یا ساختمون و منظره شهر رونگاه می کنن. کار مدیر تموم میشه و میگه بفرمایید بریم. از قاب آهنی در، دونه دونه رد میشن و راهروهای اوین رو با سکوت می جورن. توی بعضی از انفرادی ها آدم  نشسته. دانشجو و میانسال و پیر. تنها یا چند نفر. کتاب می خونن، یا به جایی خیره شدن یا آروم و با نفس، با هم حرف می زنن… بعد خیلی ناگهانی مغزم از کار می افته و تصویرا میرن. مجبورم بپرسم که اوین رو باید کتابخونه و موزه  و کافه کرد یا چی؟ با اوین چیکار کنیم؟

ترانه از تهران

.

دلیل بی خریدار

دلیلی برای زنده ماندن نداشته یا شاید دلیل خوبی برای تمام کردنش پیدا کرده. این شده که خودش را  پرت کرده برابر قطار و به زندگی اش پایان داده. دوستی از دوستان یک دوست. تازه خارجی! از آن ها که « دولتشون پولشونو میده». خب زندگی کردن دلیل لازم دارد. اما ما که هر لحظه دنبال دلیل پیدا کردن نیستیم. ازمان سوال می کنند یا می خندیم، یا یکی از سری کلمات کلیشه ای را ردیف می کنیم. البته دلیل ها خودشان هم می توانند بی نیاز از تمایل ما وجود داشته باشند. برای نمونه، بودن خودش دلیل است. باش تا تجربه شود! خوب لابد به آن دلیل هم دل نداده و قطار و پایان را ترجیح داده. راست است که «‌دلیلی که خریدار نداشته باشد از دلالت می افتد»! می خواهد خیلی هم درست و ارزشمند باشد. وقتی قبول نشود، شبیه حباب در هوا می ترکد و تمام. شبیه خیلی حقیقت ها وحرف حساب ها که می ترکند و نفهمیده می مانند و خاک می خورند ودر بهترین حالت، موکول می شوند به آینده

.

راستی این زبان فارسی یک مشکلی دارد و آن این است که بسیار پر تعارف است . نصف پیچیدگی ها مال همین روش پر تعارف و غیر مستقیم گویی فارسی ماست. آدم بعضی وقت ها که دارد می نویسد از خودش دور و یک شخصیتی به شخصیت های متعددش اضافه می شود

.

فقطم، فقطی، فقطه. فقطیم، فقطید، فقطن

می شینم پای لپ تاپ. کیبوردم ترکیده. نوشتن سخت شده و مثل همه چیزهایی که وقتی بدست آوردنشون سخت میشه تازه قدرشونو میدونی، زور و له له می زنم که چند خط بنویسم. الان مهم نیست برام که چی می نویسم. دونه دونه حرفا رو کلیک می کنم و می فهمم که باید زود،  سر و ته جمله ها رو هم بیارم. مجبور می شم  واسه اینکار یه جاهایی فکر کنم

.

 می گفت برام مهم نیست از چی عکس می گیرم و مهم اینه که ثبت کنم. بعد که شروع کرد به ثبت کردن، آروم آروم اینکه چی رو ثبت کنه براش مهم شد. شروع کرد به ثبت کردن واقعیتا. گفت وقتی از پشت لنز بیرون خودمو نگاه می کنم، یه چیزی بین من و بیرونمه. وقتی بی واسطه محیطمو نمی بینم، لااقل چیزیو ثبت کنم که توی حال عادی از کنارش رد میشم. یه چیز باارزش.  بعد یه روز که یه واقعیت تلخی رو ثبت کرد فهمید آدما میلیونی از کنار واقعیتای تلخ رد میشن. اون واقعیت تلخ اول با واقعیت تلخ دوم، با هم، انقدر سنگین شدن که حمل کردنشون براش سخت شد. انقدر سخت که خودشو کشت

.

حالا نه من دارم واقعیت خاصی رو میگم و نه حرف خیلی ویژه ای دارم که تویی که داری اینو می خونی رو تکون بده. واقعیت اینه که دارم قدر یه چیزایی رو می دونم. بعد هم اینکه بعضی از واقعیت ها هستن که برای حمل کردنشون یه نفر و ده نفر و صد نفر کافی نیست. برای وزن یه سری واقعیت، یه جمعیت لازمه

.

 فقط باید یه چیزی می نوشتم. بعضی وقتا آدم به حال فقط میفته

.

 

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: