انفجاری که در ساعت پنج و بیست دقیقه صبح، مرا لرزاند
24/01/2012 نوشتن دیدگاه
دیدی بعضی از خیابونا یا خونه هایی که توی خواب آدم میان یه تاریخچه ای برای آدم دارن. یه محله خیالی که شاید چندباری خوابات توش اتفاق افتاده. خلاصه اینکه یه محله ایه توی کلان شهری که ساکنشم، با سربالایی های تند و کوچه هاب باریک. جایی که شهرم میرسه به کوه. یه بار قبلتر که خواب کوه رفتن دیده بودم از اونجا رد شدم. الانم رفته بودم پیاده روی. با پدرم رفته بودم سگمو ببرم بیرون. داشتم به بابا می گفتم که سگ داشتن برام یه تجربه سنگینه. اینو که گفتم تاییدم کرد انگار که می دونه چی می خوام بگم. گفت آره و چیزی گفت که راجع به خودش و اتفاقن در مورد منم صدق می کرد. من چون منظورم اصلن منظورم اون نبود بروی خودم نیاوردم. می خواستم بگم خیلی عاطفی بهش نزدیک میشم. به سگم که بازیگوش بود و علاقه، در نهایت خودش بین من و اون جاری
.
یه ماشینی دوبله پارک بود و خیابونو بسته بود. با یه موتوری که از مقابل اومده بود گیر کردیم توی تنگی راهی که بین ماشین و جدول بود. باید ازش رد می شدیم. ما هم لای درز بین ماشین و موتور بودیم. سگ کوچولوی من شروع کرد به پارس کردن. موتوریه یه سگی داشت که توی نگاه اول من تمساح بود و بعد یه سگ بزرگ شد. یه چیزی بین ما رد و بدل شد و منم با یه اعتماد کاذبی به سگ غول یارو که بلند برای سگم پارس می کرد گفتم: خوب برو بگیرش اگه می تونی. یهو سگش گذاشت دنبال سگ کوچولوی من . من هاج و واج و ترسیده به یارو گفتم چرا سگتو باز کردی؟ سگش برگشت، با یه حالی از قدرت، سگ من توی دهنش. سگم زخم شده بود و از ترس شبیه جوجه شده بود. طرف من نمیومد. نه پارس می کرد، نه دیگه سگ بود. یه چیز فرتوتی که از ترس و بی اعتمادی به من، تبدیل به یه جوجه سگ گرد و سفید و لرزون و افسرده شده بود و من از ناراحتی دیدنش منفجر شدم و از صدای انفجارم، بیدار
.


